گنج

شمارهٔ ۱۵۶

دل بی رخ خوب تو سر خویش نداردجان طاقت هجرتو ازین بیش ندارد
از عاقبت عشق تو اندیشه نکردمدیوانه دل عاقبت اندیش ندارد
مه پیش تو ازحسن زند لاف ولیکناو نوش لب و غمزه چون نیش ندارد
از مرهم وصل تو نصیبی نبود هیچآن را که زعشق تو دل ریش ندارد
خود عاشق صاحب نظر از عمر چه بیندچون آینه روی تو در پیش ندارد
از دایره عشق دلا پای برون نهکآن محتشم اکنون سر درویش ندارد
چون سیف هر آنکس که ترا دید به یکباربیگانه شد از خلق و سر خویش ندارد