شمارهٔ ۱۴۴
در این تفکرم ای جان که گر فراق افتدمرا وصال تو دیگر کی اتفاق افتد
همین بس است ز هجران دوست عاشق راکه قدر وصل بداند چو در فراق افتد
به درد هجر شدم مبتلا از آن هردمصدای نالهٔ من اندر این رواق افتد
مرا ز تلخی آن وارهان و آنگه زهربه دست خویش به من ده که بر مذاق افتد
ز هجرت ای بت خورشید رو من آن ماهمکه از خسوف برسته است و در محاق افتد
ز فرقت گل روی تو بنده دور از توچو بلبلیست که از جفت خویش طاق افتد
گر اجتماع دگر باره دیر دست دهدمیان روح و بدن زود افتراق افتد
به اشک شسته شود نامه گر در او سخنمبه ذکر آرزو و شرح اشتیاق افتد
ز جورها که تو با بنده کردهای در رومعجب مدار گر آوازه در عراق افتد
بُوَد که بوی وی آرد به سیف فرغانینسیم باد بهاری گر اتفاق افتد