شمارهٔ ۱۴
ای بچشم دل ندیده روی یار خویش راکرده ای بی عشق ضایع روزگار خویش را
کعبه رو سوی تو دارد همچو تو رو سوی اوگر تو روزی قبله سازی روی یار خویش را
عشق دعوی می کنی، بار بلا بر دوش نهنقد خود بر سنگ زن بنگر عیار خویش را
یا چو زن در خانه بنشین عاشق کار تو نیستعشق نیکو می شناسد مرد کار خویش را
عاشق آن قومند کندر حضرت سلطان عشقبرگرفتند از ره خدمت غبار خویش را
روز اول چون بدولت خانه عشق آمدندزآستان بیرون نهادند اختیار خویش را
بارگیر نفس شان در هر قدم جانی بدادتا بدین منزل رسانیدند بار خویش را
دیگران از ترک جان در راه جانان قاصرندزین شتر دل همرهان بگسل مهار خویش را
وندرین ره دام ساز از جان و جانان صید کنپای بگشا باشه عنقا شکار خویش را
چون صدف گر در میان دارد در مهرش دلتزآب چشم چون گهر پر کن کنار خویش را
ای توانگر سوی درویشان نظر کن ساعتیتا بخدمت عرضه دارند افتخار خویش را
هر زمان در حلقه زنجیر زلفت می کشندیک جهان عاشق دل دیوانه سار خویش را
سیف فرغانی ز هجرانت بکام دشمنستچند دشمنکام داری دوستدار خویش را