گنج

شمارهٔ ۱۵

ای سیم بر زکات تن وجان خویش رابردار از دلم غم هجران خویش را
تا درنیوفتددل مردم بمشک خطرو سر بگیر چاه زنخدان خویش را
قومی بزور بازوی مرگ استدند بازاز دست محنت تو گریبان خویش را
گفتم بعقل دوش که ترک ادب بودکز وصل او بجویم درمان خویش را
او طیره گشت و گفت ترا با ادب چه کارتو عاشقی فرو مگذار آن خویش را
عیبم مکن اگر زتو بوسی طلب کنمجمعیت درون پریشان خویش را
صد بوسه آرزو کنی از خویشتن اگربینی در آینه لب و دندان خویش را
عاشق شوی تو بر خود اگر هیچ بنگریدر خنده پسته شکر افشان خویش را
گر ماه در کنار تو آید روا مدارقیمت چرا بری تن چون جان خویش را
در موسم بهار که یاد آورند بازهر بلبلی هوای گلستان خویش را
در موسم بهار که یاد آوردند بازهر بلبلی هوای گلستان خویش را
در بوستان نشیندو در حسرت تو سیفبر گل فشاند اشک چو باران خویش را