شمارهٔ ۱۳
اگر خورشید و مه نبود سعادت با درویش راوگر مشک سیه نبود همان حکم است مویش را
ز شرق همت عشاق همچون صبح روشن دلچه مطلعهای روحانیست مر خورشید رویش را
سزد از عبهر قدسی و از ریحان فردوسیاگر رضوان کند جاروب بهر خاک کویش را
مقیم خاک کوی او بیک جو برنمی گیردبهشت هشت شادروان و نقد چار جویش را
کسی کو کم نکرد (دنیا) نیابد در رهش پیشیکسی کو گم نگشت از خود نشاید جست و جویش را
گروهی کز غمش چون عود می سوزند جان خودز هر رنگی که می بینند می جویند بویش را
چو حلاج از شراب عشق او شد مست لایعقلنمی کردند هشیاران تحمل های (و) هویش را
چو در میدان عشق او نه مرد جست و جو بودمبمن کردند درویشان حوالت گفت و گویش را
ز صدر سینه هر ساعت توان دلرا برون کردنولی نتوان برون کردن ز دل مرآرزویش را
ز خون دل روان کردست جویی سیف فرغانیندانم تا چو سیل این جو چه سنگ آرد سبویش را