شمارهٔ ۱۳۲
زهی با لعل تو شهد و شکر هیچخهی با روی تو شمس و قمر هیچ
لبم را بر لبت نه تا ببینمکه با او نسبتی دارد شکر هیچ
دهانت دیدم وآن گشت باطلکه می گفتم نیاید در نظر هیچ
وزین معنی عجب دارم که چون منجهانی دل نهادستند بر هیچ
ز دندان تو نیز اندر شگفتمکه چندین در نهان چونست در هیچ
درین مدت که از روی تو دورمکه چون عمرت ندیدم برگذر هیچ
شکیبایی و دل آبند و روغنندارند الفتی با یکدگر هیچ
تو مست حسن و من مست تو ونیستترا از من مرا از خود خبر هیچ
همی ترسم که عشق سیف با توشود چون کار دنیا سربسر هیچ