شمارهٔ ۱۳۳
زآنگه که مست عشق تو شدسیف رابهستیک کام از لب تو که صد جام از صبوح
ای پیک نامه ور زمن آن ماه را بگویفی جنب شمس غرتک البدر لا یلوح
واین خسته فراق ترا طرفه حالتیستمن ذکر کم یسرومن شوقکم ینوح
ای اهل دل زلعل تو کرده غذای روحمردن زعشق تو بر زنده دلان فتوح
از من مباش دور که وصل وفراق تستخوش همچو بسط روزی وناخوش چو قبض روح
گر تو بوصل وعده کنی کی کنی وفاورمن ز عشق توبه کنم که بود نصوح
خستم لب تو زآنکه دلم از تو خسته بودوآنک بحکم شرع قصاص است در جروح
از چشم من که میدهد از ریش دل خبراشک آنچنان برفت که خونابه از قروح
ارزان وزود باشد اگر عاشقی بیافتوصل ترا بملک سلیمان وعمر نوح