گنج

شمارهٔ ۱۳۱

زهی با لعل میگونت شکر هیچخهی با روی پر نورت قمر هیچ
عزیزش کن بدندان گر بیفتدملاقاتی لبت را با شکر هیچ
دلم را در نظر آمد دهانتعجب چون آمد او را در نظر هیچ
عرق بر عارض تو آب بر آبحدیثم در دهانت هیچ در هیچ
ز وصف آن دهان من در شگفتمکه مردم چون سخن گویند بر هیچ
من از عشق تو افتاده بدین حالنمی پرسی ز حال من خبر هیچ
چنان بیگانه کشتستی که گوییندیدستی مرا بر ره گذر هیچ
نشستم سالها بر خوان عشقتبجز حسرت ندیدم ماحضر هیچ
دلی از سیف فرغانی ببردیچه آوردی تو ما را از سفر هیچ