گنج

شمارهٔ ۱۱۱

آن نکوروی که روی از نظرم پنهان داشتاز وی این عشق که پیداست نهان نتوان داشت
رفت و از چشم، مرا راوق خون افشان کردآنکه بر برگ سمن سنبل مشک افشان داشت
جان بدادیم به پیش در آن یار که اواز پس پرده رخی همچو نگارستان داشت
نوبهار آمد و بر طرف چمن پیدا شدگل که از شرم رخش روی ز ما پنهان داشت
روی او دید دگر حسن فروشی نکندگل سوری که به بازار چمن دکان داشت
تو چه یاری که دمی یاد نیاری زآن کوجز به یاد تو نمی‌زد نفسی تا جان داشت
خون همی‌خورد و غم عشق تو را می‌پرورددل که بر خوان تکلف جگری بریان داشت
روزگاریست که تا سوز فراقت چون شمعهر شبی شوق تو تا روز مرا گریان داشت
عشق آمد که تو را می‌بکشم تیغ به دستنشدم مانع حکمش که ز تو فرمان داشت
وصل تو آب حیاتست و رهی بی تو نمردزآنک بر سفره روزی دو سه روزی نان داشت
درد ما را به جز از دیدن تو درمان نیستجان دهم از پی دردی که چنین درمان داشت
چه عجب باشد اگر فخر کند بر ملکوتمعدن ملک که چون تو گهری درکان داشت
سیف فرغانی اگر سکه زند می‌رسدشزآنکه نقد سخنش مهر چو تو سلطان داشت