شمارهٔ ۱۱۰
کسی کو غم عشق جانان نداشتچو زنده نفس می زد و جان نداشت
گدای توام ای توانگر بحسنچنین مملکت هیچ سلطان نداشت
تویی آن شفایی که بیمار دلبجز درد تو هیچ درمان نداشت
دلی را که اندوه تو جمع کردغم هر دو کونش پریشان نداشت
از آن مشتغل شد بشیرین خودکه خسرو چو تو شکرستان نداشت
بملک ارسکندر بود مفلس استکه همچون خضر آب حیوان نداشت
بخارست جانی که عاشق نشددخانست ابری که باران نداشت
غم عشق خور سیف اگر زنده ایهر آنکس که این غم نخورد آن نداشت
مرو بی محبت که مفتی عشقچنین مؤمنی را مسلمان نداشت