شمارهٔ ۱۰۹
آن نگاری کو رخ گلرنگ داشتبی رخش آیینه دل زنگ داشت
وآن هلال ابرو که چون ماه تمامغره یی در طره شبرنگ داشت
یک نظر کرد و مرا از من ببردجادوی چشمش چنین نیرنگ داشت
چون نگین بر دل نشان خویش کردیار نام آور که از ما ننگ داشت
دل برفت و خانه بر غم شد فراخکانده او جای بر دل تنگ داشت
بی غم او مرده کش باشد چو نعشقطب گردونی که هفت اورنگ داشت
هم ز دست او قفا خوردم چو چنگگرچه بر زانوم همچون چنگ داشت
صد نوا شد پرده افغان منارغنون عشقش این آهنگ داشت
روز و شب چون دیگ جوشان ناله کردآب خامش چون گذر بر سنگ داشت
سیف فرغانی بصلحش پیش رفتگرچه او در قبضه تیغ جنگ داشت
آفتابی اینچنین بر کس نتافتتا اسد خورشید و مه خرچنگ داشت