گنج

شمارهٔ ۱۰۷

چون ترا میل و مرا از تو شکیبایی نیستصبر خواهم که کنم لیک توانایی نیست
مر ترا نیست به من میل و شکیبایی هستبنده را هست به تو میل و شکیبایی نیست
چه بود سود از آن عمر که بی دوست رودچه بود فایده از چشم چو بینایی نیست
بر سر کوی تو در قید وفای خویشمورنه نارفتنم ای دوست ز بی پایی نیست
من سگ کویم و هرجای مرا مأواییستبودنم بر در این خانه ز بی جایی نیست
گفتی از اهل زمان نیست وفایی کس رابنده را هست ولیکن چو تو فرمایی نیست
دل رهایی طلبد از تو به هر روی که هستورچه داند که چو روی تو به زیبایی نیست
دُر چو دَر بحر بود چون تو نباشد صافیگل چو بر شاخ بود چون تو به رعنایی نیست
سیف فرغانی هر روز بیاید برِ تودولت آنکه تو یک شب برِ او آیی نیست