گنج

شمارهٔ ۱۰۶

مرا که یک نفس از وصل یار سیری نیستزبوسه صبر نه واز کنار سیری نیست
ازآن گلی که ز رنگش خجل شود لالهچو عندلیب مرا از بهار سیری نیست
اگر جهان همه پر گل کنند رنگ برنگمرا زدیدن آن لاله زار سیری نیست
درخت حسن گلی ماه رو ببار آوردچو نحلم ازگل آن شاخسار سیری نیست
گرم چو عود بسوزند برسر آتشمرا از آن شکر آبدار سیری نیست
بدست دشمنی ار بر سرم زند شمشیرمرا زدوستی آن نگار سیری نیست
جماعتی که چومن منصفند می گویندکه یار را چه عجب گر زیار سیری نیست
گرم چو گوی نهد اسب یار برسر پایمرا از آن شه چابک سوار سیری نیست
مرا زدوست اگر مرده باشم اندرخاکبگویم ونشوم شرمسار، سیری نیست
بخورد دهر بسی همچو سیف فرغانیهنوز در شکم روزگار سیری نیست