بخش ۴۸ - فصل در مذمّت مرائی و ریائی
صفت آنکه داردش حق دوستهر چه جز حق بود همه بتاوست
دان که آنجا که شرط بندگی استبهترین طاعتی فکندگی است
تا تو خود را نیفکنی زاولنکنندت قبول هیچ عمل
تات باشد به کنج زاویه جاهبرگرفتی به قعر هاویه راه
نیست شو در رهش که راه این استدر بن چاه شو که جاه این است
از پی آنکه زاهدت خوانندصوفی چست و عابدت خوانند،
ظاهر آراستی به حسن عملباطن انباشتی به زرق و حیل
نه غلط گرداب خطات افتاداین خطابین که از کجات افتاد
رهروان را روش چنین نبوددر طریقت طریق این نبود
نشود گر کند به آب گذرقدم راهرو به دریاتر
وربگیرد همه جهان آتشدامنش را نسوزد آن آتش
نقد دل قلب شد در این بازارکودلی در جهان تمام عیار؟
دل که او دار ضرب عشق ندیدروی اخلاص و نقش صدق ندید
ای زنقد وجود خویش به شکخیز و بنمای نقد خود به محک
تاببینی توکم عیاری خویشزین چنین شور و زشتکاری خویش
به زبان خیره لاف چند زنی؟!لاف نیز از گزاف چند زنی؟!
چند گویی که من چنین کردم؟اول شب به روز آوردم؟
طاعت روزم اینچنین بودست؟تیرهشب ،سوزماینچنینبودست؟
در نماز و نیاز خاشع باشدر قیام و قعود خاضع باش