بخش ۶ - فصل اندر ضعف و پیری
راکعم کرد روزگار حسوداز پس این رکوع چیست سجود
تا جوانی مددگه من بودجوی عمرم پر آب روشن بود
آخر از آب من ز پاک بریخاک سردی ببرد و باد تری
مرد چون پیر گشت عاجز گشتشاب را شیب و عجز عاجز گشت
روزگار حسود بیباکماز دل شوخ و جان غمناکم
کرد پشتم کمان و کام چو تیرکرد رویم چو قیر و موی چو شیر
کرده از بهر پشت نامه مرابرنهاده به نامه عامه مرا
پای بر پایم آمد از غم شستلاجرم دست میزنم بر دست
پس چو نور شباب حاضر نیستتار پیری و تیر هردو یکیست
گشت بالا دوتا و با تن گفتکه همی زیر خاک باید خفت
لاجرم رغم هردو دیدهٔ منجوهر عمر به گزیدهٔ من
خوش خوش از من جهان هزل و مجازعاریتها همی ستاند باز
کاندرین کارگاه هزل و هوسواندرین تنگنای مانده نفس
مرد را عارض سیاه نکوستکاندُه دشمنست و شادی دوست
در نگر در من ای رفیق به مهرسوی آن مرگ سرخ و زردی چهر
تا بدانی که پیش از آن ایّامدر سرای غرور و گلشن کام