بخش ۵ - فی بیان حاله و حسب احواله رحمةاللّٰه علیه
گر در آورد یافت خلد و نعیمورنه جای ویست قعر جحیم
آنکه پهلو همی زند با منپهلویی را نداند از دامن
شعر من گل محال او خار استخود خریدار ما پدیدارست
حکما را بُوَد به خوان جلاللقمه و سحر و نظم هر سه حلال
جاهلان را ز حرص و بخل مداملقمه و شرب و نطق هر سه حرام
چون کنم عقد گوهر از کانیروح قدسی درو دمد جانی
زنده و تازه کرد چون طوبیشدل و جان را طراوت معنیش
گفتهٔ من روان شمار رَواندر دو عالم چو چشمهٔ حیوان
شعر ابنای عصر اندر شرّهم روانست لیک سوی سقر
آب نیکو بود روان در دهلیک در ریگ نا روانی به
آب چون شد روان چه سازد باغریگ چون شد روان بلخشد راغ
آب منصف روان روان باشدلیک سیلش هلاک جان باشد
شعر من سوی کافر و مؤمنهمچو آبست و نفس ازو ایمن
حکمت این حکیم ژاژ فروشهست مانند کرّی اندر گوش
حکم او هم روان بُوَد در شورسیم بَد هم روان بود بر کور
شرع و شعر از روان و جان خیزدعشر و خمس از ضیاع و کان خیزد
از تن و طبع شرع و شعر نزادتودهٔ شوره عشر و خمس نداد
همچو آبست این سخن به جهانپاک و روشن روانفزا و روان
چون ز قرآن گذشتی و اخبارنیست کس را برین نمط گفتار
کردی از نیستی به من نسبشدیو قرآن پارسی لقبش
گویمت گر کنی ز من تو سؤالاین نکوتر بسی که سبع طوال
پس علیرغم جاهلیت راوز پی مردی و حمیّت را
با روان و خرد بیامیزشبر درِ کعبهٔ دل آویزش
تن ز نقشش همی بیابد جانجان ز مغزش همی ببندد کان
فضلا متّفق شدند برینکه کلامی گزیده نیست جز این
خط اوراق این سخن گه رنگسیه و خوش دلست چون شه رنگ
آفتابیست این سخن کز عزّدر تراجع نیوفتد هرگز
هرکه این بشنود به گوش از دورلحن داود ظن برد ز زبور
سر به سر حکمت و مواعظ و پندبنده را پند و رند را ترفند
شعر من صورت روان بدنستخط من خامش شکر سخن است
هرکه را اندرین دو جهل و شکیستشعر من جانش را یکی و یکی است
در سرایی که مکر و فن داردتازگی گفتههای من دارد
لذّتی دارد این سخن تازهکه بخ خوبی گذشت از اندازه
رسانیدهام سخن به کمالمیبترسم که راه یافت زوال
چون به غایت رسد سخن به جهانزود آید در آن سخن نقصان
بیتی از شعر من سوی بد حالکم نباشد ز بیست بیتالمال
گرچه در غفلت اندرین سی سالدفتر من سیاه کرد خیال
این سخنها ز کاتب چپ و راستعذر سیصد هزار ساله بخواست
کردم از خاطری ز لؤلؤ پُردامن آخرالزمان پر دُر
آنچه زین نظم در شمار آمدعدد بیت دههزار آمد
بعد ازین گر اجل کند تأخیرآنچه تقصیر شد شود توفیر
هرکه زین پس به شاعری پویدیا نگوید وگرنه زین گوید
زین سخن کاصل عالم افروزیستدان که پیروز بخت را روزیست
هرکه او طالب اذای منستخون اوداج او غذای منست
این حدیث از پی دل ابلیسگر بننوشت خصم گو منویس
کز پی تشنگان علّیّینکاتب جان همی نویسد این
بد نژادی که دیو زاد بُوَدگر بننویسد این ز داد بُوَد
قدر این شعر دیو چه شناسدبوم خورشید دید بهراسد
چه بُوَد زین شنیعتر بیدادلحن داود و کرّ مادرزاد
پیش این گفته سر فرود آردسخن آرای هرچه بردارد
جاهلی کو شنید این سخنانیا بدید این لطیف سرو بنان
جز به صورت بدو نپیونددزانکه بر ریش خویش میخندد
اینت رنجی که کور شمع خردپس بخسبد درو همی نگرد
شمع بیهودهدان تو در بر کورلحن داود و مستمع چو ستور
تو به گلبن ده آب حیوان راگو برو خاک خور مغیلان را
خاتم انبیا محمّد بودخاتم شاعران منم همه سود
هرکه او گشته طالب مجدستشفی او ز لفظ بوالمجدست
زانکه جدّ را به جدّ شدم بنیتکرد مجدود ماضیم کنیت
شعرا را به لفظ مقصودمزین قبل نام گشت مجدودم
به خدا ار به زیر چرخ کبودچون منی هست و بود و خواهد بود
خاطرم چاکریست حکمپذیرهرچه گویم بیار گوید گیر
آنکه او منصف است و زیرک سارنشمارد به بازی این گفتار
هزل اگر با جدست گو میباشکه نه از زیرکان کمند اوباش
چون مرا اندرین سفر که رهستزر و جو هست و عیسی و خر هست
بخورد آنچه هست در خور اوآنچه زر عیسی آنچه جو خر او
نیک باید بُوَد ز روی شمارنیکی بی بدی تو چشم مدار
هرکجا راحتیست صد رنج استزیر رنج اندرون همه گنج است
زانکه در زیر هفت و پنج و چهارنیست مُل بیخمار و گُل بیخار
این جهانیست خوب و زشت بهموآن جهان دوزخ و بهشت بهم
در جهانی که نظم او ز دوییستباعثش بدخویی و نیک خوییست
نز پی نظم پادشاهی اوقهر و لطف است با الهی او
تو بد و نیک دیدهای به جهانخیر و شرّ و کفر با ایمان
قبض و بسطست در جهان حیاتضرّ و نفعست در مزاج نبات
قبض و بسطی که در جهان دلستهمچو در شکل و صورت آب و گلست
مصلحت راست این دو رنگی اونه بجهلست ترک و زنگی او
هرکه او خیره ساز و مستحلستگر بدزدد ز شعر من بحلست
نیست از عقل وقت مهمانیلقمه تنها زدن ز لقمانی
چه حکیمی بُوَد که خوان بنهدباغبان را نوالهای ندهد
میزبانی خاص خوی بدستدعوت عام کردن از خردست
میزبانی چو خوانی آرایدترّه همچون بره به کار آید
گرچه با هزل جدّ چو بیگانهستهزل من همچو جدّ هم از خانهست
شاه را چون خزانه آرایدچیز بد همچو نیک درباید
هزل من هزل نیست تعلیمستبیت من بیت نیست اقلیمست
تو چه دانی که اندر این اقلیمعقل مرشد چه میکند تعلیم
یعنی ار جدّ اوست جان آویزهزلش از سحر شد روان آمیز
شکر گویم که هست نزد هنرهزلم از جدّ دیگران خوشتر