گنج

بخش ۲۵ - حکایت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۲ بیت
ایهّاالناس روز بی‌شرمیستنوبت شوخی و کم آزرمی است
عادت و رسم روزگار بدستخاصه با آنکه خاصهٔ خرد است
زانکه اهل زمانه نااهلندشحنهٔ ظلم و قاضی جهلند
هرکه را روزگار مسخره کردنامش اندر میان ما سره کرد
جز به رندی و جز به قلاشیخرّم و شادمان تو کی باشی
دانش‌آموزی و هنر ورزینزد این مردمان جوی نرزی
قیمت و قدر و جاه این ایّاماز قفا دان و خنده و دُشنام
مرد آزاده خستهٔ چرخ استنان آزاده بر دگر نرخ است
اندرین تنگ آشیان که منمدر غم نان و آب و پیرهنم
بی‌خبر زانکه مادر گردونکفنت را همی زند صابون
پیشهٔ چرخ مردم آزاریستصنعت روزگار خونخواری است
شیر گردون چو گربه دارد کیشخورد از مهر خون بچهٔ خویش
ملک‌الموت داده در بندانحصن عمر ترا و تو خندان
آخر از لاله چند آموزیدل سیاهی و چهره افروزی
هیچ از حادثات نندیشیکی کند با تو یک زمان خویشی
تا تو در بند زرق و تلبیسیدر سقر یار غار ابلیسی
دست از رنگ و بوی دهر بدارچند جویی چو کرگسان مردار
همچو عنقا ز خلق عزلت گیرتات نکشند در قفس به زحیر
چند گوئی چو طوطی از هر درسخن اندر قفس به سوی شکر
من که بر گلبن سخن شب و روزبلبلان را کنم نوا آموز
چون شترمرغ در بیابانمبود از سنگ تافته نانم
باز اگر نیستم چه باک بُوَدقوت هر دل ز جان پاک بُوَد