بخش ۲۰ - اندر افتخار خویش فرماید
ذم شنیدی ز مرغ عیسیرومدحم اکنون ز آفتاب شنو
گرچه چون من سخنگزاری نیستبهتر از شاه گوش داری نیست
ورچه زین به سخن گزارد شاهچشم دارم که گوش دارد شاه
خود چه گویم که در سپید و سیاهنیک دانم که نیک داند شاه
همچو شمس است شعر من تابانلیک جرمش در آسمان پنهان
مثلّ مادح تو چون جانستفعل پیدا و ذات پنهانست
نافه و نحل و پیله را مانمکه ز پیدا بهست پنهانم
مه که خورشید را برو بندندچون جدا گشت ازو برو خندند
بر کهی کز مهان نهان باشدگر بخندند جای آن باشد
باشد از دور خوش به گوش مجازاز من آوازه وز دهل آواز
خاصه سست و ضعیفم و والهچون دل نافه و تن ناقه
چون نباشد بر اوج گردون مهپس عُطارد همیشه تنها به
همچو ابرم ز دست مشتی گلآب در چشم و آتش اندر دل
آب و آتش ز دیده و دل منغرقه دارد همیشه منزل من
باد در زیر امر و فرمانتملک هم گوشهٔ سلیمانت
عقل و فرهنگ و جود دین تو بادنقش جاوید بر نگین تو باد
آفریننده باد یار تراکافرید او بزرگوار ترا