بخش ۴۰ - التمثّل فیالقناعة و ترک الحاجة
بود بقراط را خُمی مسکنبودش آن خُم به جای پیراهن
روزی از اتفاق سرما یافتاز سوی خم به سوی دشت شتافت
پادشاه زمان برو بگذشتدیدش او را چنان برهنه به دشت
شد برِ او فراز و گفت ای تنکر بخواهی سبک سه حاجه ز من
هر سه حالی روا کنم تو بخواهکه منم بر زمانه شاهنشاه
گفت بقراط حاجت اوّلعملم هست یک به یک به خلل
گنهم محو کن بیامرزمکز گرانی چو کوه البرزم
گفت ویحک خدای بتواندمزد بدهد گناه بستاند
گفت برگوی حاجت دومینکه منم پادشاه روی زمین
گفت پیرم مرا جوان گردانعجز و ضعف از نهاد من بستان
گفت این از خدای باید خواستاز من این خواستن نیاید راست
زود پیش آر حاجت سومیناز من این آرزو مخواه چنین
گفت روزی من فزون گردانجانم از چنگ مرگ باز رهان
گفت این نیز کرد نتوانممَلِکم بر جهان نه یزدانم
گفت برتر شو از برِ خورشیدکه رطب خیره بار نارد بید
حاجت از کردگار خواهم منوز تو حالی بدو پناهم من
تو چو من عاجزی و مجبوریوز بزرگی و برتری دوری
برتری مر خدای را زیباستکه به ملکت همیشه بیهمتاست
یارب ای سیّدی به حق رسولدور گردان دل مرا ز فضول
ای خداوند فرد بیهمتاجسم را همچو اسم بخش سنا