گنج

بخش ۳۹ - در مذمّت خدمت مخلوق گوید

وان کسانی که بارِ خلق کشندزان عمل سال و ماه شاد و گشند
سال و مه از برای نیک و بدیشده راضی به جور همچو خودی
ابلهی را خدایگان خوانندریش خود می‌ریند و شادانند
روز و شب در رکاب سفله‌دوانهمچو سگ خواستار لقمهٔ نان
ور کند عطسه مرورا چو خدایسجده آرد بایستد به دو پای
وز پی سوزیان وز چیزشیرحم‌اللّٰه گوید از تیزش
وز پی یک دو نان به رعناییخواند او را به حاتم طایی
در سخن سفله ژاژ می‌خایدتاش زان ترّهات بستاید
در شجاعت ورا بسان علیمی‌ستاید که سخت بی‌بدلی
در سخاوت ورا ز حاتم طیّبگذراند به عزّ علیّ
گر خدا را چنان پرستیدیاز خدا هرچه خواستی دیدی
خدمتش به ز فرض پنداردوز پی او نماز بگذارد
شادمانه بُوَد که چون من کیستحرمتم هست و دل ز رنج تهیست
بر خدایی که رازق روزیستبنده را زو سرور و پیروزیست
آن وثوقش نباشد از تبهیکه برآنکس که مروراست رهی
راست گفت این مثل خردمندیکه جهان راست لفظ او پندی
هر کجا هست ره فرادانیبنده گشتست از پی نانی
هرکجا تیز فهم و فرزانیستبنده‌ای کند فهم و نادانیست
رزق رازق ببیند از مخدوماینت نادان و از خرد محروم
بنده را ای تو رازق مرزوقدور گردان ز خدمت مخلوق
ای سنایی خدای را کن شکرکه نه‌ای همچو ابلهان در سکر
تا بوی زنده شکر او می‌گویبه در آفریده هیچ مپوی
رازق و سازگار خالق بسکس او چون شدی مترس از کس
خدمت خلق باد باشد بادکس گرفتار باد خلق مباد