بخش ۴۱ - حکایت
دید وقتی عزیز عزرائیلسمج لقمان سبیل سیر سبیل
سقف بامش پر از خلل چو خلالچوب باریک و کوژ قد چو هلال
در و دیوار رخنه چون غربالباد و باران منقی و کیال
سرش بر در دو پای بر دیوارپهلو و پشت از برون جدار
نبد او را در آنچنان مجلسجز غزال و غزاله کس مونس
پیش رفت و سلام کرد و بگفتکای دلت با امان و ایمان جفت
اندرین دورِ عمر آبادانبس خراب و یباب داری خان
چون از این به بنا نه بَربردیبچنین رنج و غم به سر بردی
گفت آنرا که چون تو جانآوارباشد اندر قفا به لیل و نهار
از کجا آرد آن دل و آن جانکه کند خاک خانه آبادان
انده انتظار تو یکدمنگذارید جان من بیغم
از حماقت بُوَد چو شهماتمبه از این ساختن سرا ماتم
از غم جان و دین نپردازمکه روان سوزم و مکان سازم
کرم پیله نیم که زندانمسازم از بهر جان به دندانم
تا بود بعد مرگ بهر کفنمسکنم همچو نار اهریمن
کم ازین خانه کر بُوَد شایدچون یقینم که مردمی باید