گنج

بخش ۳۳ - در صفت جاه‌جویان و زر طلبان و درویشان صورت گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۵ بیت
وین گروهی که نو رسیدستندعشوهٔ جاه و زر خریدستند
سرِ باغ و دل زمین دارندکی دل عقل و شرع و دین دارند
ماه‌رویان تیره هوشانندجاه‌جویان دین فروشانند
همه جویای کین و تمکین راهمه کاسه کجا نهم دین را
همه رعنای و سر تهی تازندکور زشت و کر خرآوازند
باد و بوشی برای حرمت و فرعبل غرام و بهانه‌شان بر شرع
همه باز آشیان شاهین خشمهمه طوطی زبان کرگس چشم
به جدل کوثر و به علم ابتربه سخن فربه و به دین لاغر
با فراغند و بی فروغ همهگه دریغند و گه دروغ همه
آنچه نیک از حدیث، بگذارندوآنچه باشد شنیع، بردارند
همه چون استرند تند و حرونگاو تقطیع از درون و برون
دعوتی ساخت یک تن از همه‌شانچون بترسید گرگ از رمشان
چون نهادند خوان برِ اخوانگفت یک تن ز مجمع ایشان
گرچه خوان هست نان نمی‌بینمورچه تن هست جان نمی‌بینم
همه از جهد و جود پرهیزندهمه از علم و حلم بگریزند
سرِ بدره گرفته زیر بغلکه که‌ام خواجه و امام اجل
کرده با جانشان بسی جفتینز پی دین برای ای مفتی
در سرِ آنکه زیر پای شودتا که بی‌جان و ژاژخای شود
گشته گویان ز بغض یکدیگرکین فلان ملحد آن فلان کافر
همه از راه صدق بیخبرندآدمی صورتند لیک خرند
مکتب شرع را ندیده هنوزبه در عقل نارسیده هنوز
همه دیوان آدمی رویندهمه غولان بیرهی پویند
معنی دیو چیست بیدادیتو به بیدادیش چرا شادی
همه ز آواز خود بپرهیزنداز هم‌آواز خویش بگریزند
همه در راه آن جهانی کوربندهٔ خورد و خفت همچو ستور
همه براکل و بر جماع حریصآزشان کرده سال و مه تحریص
همه گشته نفایه سیم دغلآنکه گفتش خدای بل هم اضل
همه خونخوار و آز ور چو مگسهمه فرزین به کجروی و فرس
همه جویای کبر و تمکین‌اندهمه قلب شریعت و دین‌اند
به خدا ار به شرع ره دانندبی‌خبر از حیات دو جهانند
زندگیشان بتر ز مرگ بُوَدمرگ را زان کسان چه برگ بُوَد
چون کمیز شتر ز بازیشانرنجه دارند همچو خرمگسان
داده فتوی به خون اهل زمیناز سرِ جهل و حرص و از سر کین
همه در دست یک رمه رعناهمچو شمعند پیش نابینا
همه بسیار گوی کم دانندهمه چون غول در بیابانند
در سخن چون شتر گسسته مهارچون شترمرغ جمله آتش‌خوار
دیو ز افعالشان حذر کردهآنچه او گفته زان بتر کرده
در نفاق و خیانت و تلبیسدرگذشته به صد درک ز ابلیس
مال ایتام داشته به حلالخورده اموال بیوه و اطفال
هیچ نا یافته ز تقوی بویتهی از آب مانده همچو سبوی
پسِ دیوار کعبه خر گایندور دهی تیز غسل فرمایند
گر به چرخ این سگان برآیندیدختر نعش را بگایندی
همه در علم سامری وارنداز برون موسی از درون مارند
پرده در گشته آن که این فهمستزورعوا خوانده آن که این سهمست
همه رشوت خرند و قاعده‌گرزیربارند و خوار همچون خر
از پی مال و جاه بی‌فرداهمه یوسف فروش نابینا
پرده در همچو راز غمّازانبی‌نمازان بیهده تازان
بنهند ار جهند ازین زشتیپای بر فرق بحر چون کشتی
ریختی آب رویت از پی نانای لت انبان کجاست دست اشنان
زان بمانده است خیره در پس درخواجهٔ گاو سار همچون خر
بهرهٔ علم تو نیابد کسزانکه از علم نام داری و بس
صبر و جودش به رغم مردم کویروز و شب دوستدار دشمن روی
تو چه مردان قوّت و قوتیمرد سنبیدنی و سنبوتی
تو چه مرد کناری و بوسیمرد زرقی و یار سالوسی
سر و ریش ار در آینه دیدیرو که بر روی آینه ریدی