گنج

بخش ۲۰ - اندر مذمّت خال گوید

خال کآزار تو گزیده بُوَدهمچو خال سفید دیده بُوَد
کند آن خالت از خرد خالیبهر میراث مادرت حالی
چون زرت باشد از تو جوید رنگچون بوی مفلس از تو دارد ننگ
خواجه خواند چو کار باشد راستپس چو شد کژ غلام‌زادهٔ ماست
شاهزاده بوی چو داری مالداه زاده شوی چو بد شد حال
پس تو گویی فلان مرا خالستسنگ دل خال نیست تبخالست
رو تو از ننگ خال بی‌عم باشخال و عم را بمان و بی‌غم باش
تا دو دستت به دامن خالستهردو پایت میان آخالست
حکمت اندر عرب فراوانستوز همه خوبتر یکی آنست
که عدی چون شد از عداوت خالهمنشین سباع و وحش و رمال
نشنیدی که راند در امثالرو تو عم غم شمار و خال وبال