گنج

بخش ۱۹ - اندر مذمّت عمّ گوید

آنکه عمّ تو و آنکه خال تواندهمه در قصد خون و مال تواند
عمّ که بدگوی و پر ستم باشدعم نباشد که درد و غم باشد
در مهی خویشتن پدر کردهبه گه پرورش به در کرده
در کن و در مکن مه خانهدر بیار و بده چو بیگانه
چون عقاب و چو باز وقت گرفتهمچو گنجشک و عکه خوار گرفت
همچو کیر جوان به وقت بگیرباز وقت بیار خایهٔ پیر
دیدی ار دست و پای بلعم رادردسر آن عمامهٔ عم را
گرت بخشد عمامه عم مستانکان بود چون عطای بدمستان
کان عمامه نه بهر آن دادستکز وجود تو خوشدل و شادست
تا ندیده است پای را هنجارندهد دست عم ترا دستار
انده خال و غمّ عم بگذارتا بوی شاد خوار و برخوردار
ورنه جان کن که دل ستم نکشدعاقل اندوه خال و عم نکشد