گنج

بخش ۲۱ - اندر خویش لشکری گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۷ بیت
موش کز دشت در دکان افتدبه که خویشیت با عوان افتد
چون نشیند عوان به خر پشتهچه تو در پیش او چه خر کشته
خویشتن را خدای نام نهدخال و عم را گدای نام نهد
بنشاند ز جهل و کشخانیپدر پیر را به دربانی
زانکه چون سفله یافت مال و عملبکند جفت و یار و خانه بدل
کبر او چون بلای آمدنیباز کاسش چو کاسهٔ زدنی
گر نداری به خدمتت خواندور بداری به عنف بستاند
همه از کون خواجه تیز دهدگه گه از کون میر نیز دهد
که نبینی به حرمت و صولتیک زنخ زن چو من در این دولت
که نه از دست اینم و آنممن کنون دست راست سلطانم
همه بادش ز حاجب و ز امیرهمه لافش ز خواجه و ز وزیر
گوید ار با تو هم سخن باشدزیر نو گرچه ده کهن باشد
گردنم بین ز دست شه نیلیکه به دست خودم زند سیلی
من زنم بیشتر ز بیم پشهکون پیلان به ریش غرواشه
شاه ما ار بمیرد ار بزیدجز به فرمان ریش من نرید
خود به دست من است چندین‌گاهقفل و مهر و کلید گلخن شاه
چکنی ناخوشی و خویشی اوکه مه او مه کمی و بیشی او
از لقمه‌ای به ماتم و سورگه غلامش بوی و گه مزدور
کیست در چشم عقل ناخوش‌تردر جهان از گدای کبرآور
دیو در مشک او دمیده فرهتا ز خود سوی خود شده فربه
سفله گردد ز مال و علم سفیهکه سیه سار برنتابد پیه
از عدم بوده وز فنا سودهدر میان طمطراق بیهوده
به دمی زنده از پفی بیماربه خویی گنده وز تفی افگار
دور شو دور شو ز نزدیکشروشنی شو ز ننگ تاریکش
گر براین خوان تو جفتی و فردیدیگ دل را به از جگر خوردی
که مه او و مه عزّ دولت اوچکنی باد ریش و سبلت او
خواجهٔ تو قناعت تو بس استصبر و همت بضاعت تو بس است
که خود آبستن است با همه سازشب کوتاه تو به روز دراز
دون رعنا همیشه مضطر بهدست او با دهان برابر به
صلح بی‌جنگ به کریمان راکلبه از سنگ به لئیمان را
با عوان خویشی ار نداری بهدیده بر عقل خود گماری به
گزدم و مار سوی جانت روانبهتر آید بسی ز خویش عوان
خویشی ار با عوانت ناچارستاندرین قول زیرکان چارست
یا بکش یا گریز از برِ اویا هوسها بریز از سر او
گرچه تشنه شود سرابش دهور چو روغن شود ترابش ده
تا ز باد بروت او برهیآتشش را چو ز آب خاک دهی
ورنه با او نشین به هر برزختات فردا برد سوی دوزخ