بخش ۴۲ - اندر مدح صدرالامام تاجالوزراء ابیمحمدبن الحسنبن منصور گوید
سرِ احرار سیّدالوزراکه ورا برگزید بار خدا
در محل کفایت و امکانصاحب صاحب ری و کرمان
راعی خاص و عام جمله عبادصاحب صاحب ری و کرمان
راعی خاص و عام جمله عبادصاحبی به ز صاحب عبّاد
نیست مانند او به هفت اقلیماز صدور جهان حدیث و قدیم
بری از عیب و هرچه باشد عاردر وزارت بسان صاحب غار
پیشوای صدور در عالمملک را رای او چو خاتم جم
ملکت از وی مرفّه و نازانهفت سیارهاش چو دمسازان
روزی جن و انس در کلکشوحی مُنزل سرشته در سلکش
ظلم و عدل از اشارتش حیرانظلم گریان و عدل ازو خندان
درو درگاه عقل و جان سر اوستنردبان پایهٔ فلک در اوست
دیده از وی کمال خلق و ادبعقلش اکفیالکفاة کرده لقب
خطبه کرده زمانه بر شرفشآسمان دست بوس کرده کفش
دایه و مایهٔ خرد قلمشقُبله و قبله جای جان قدمش
بر زمین آسمان امکانستبر فلک سایهبان رضوانست
عقل مدح و خطاب وی گویدعقل خود جز صواب کی گوید
آنکه حاتم اگر شود زندهشود از جان و دل ورا بنده
فطنت و ذهن پای بر جایشبرده تا عرش رایت رایش
باشد اندر نظام هردو سرایمرد صاحب حدیث و صاحب رای
اندر آن نیمه سنّت آرایستوندر این نیمه ملک پیرایست
بوده صاحب حدیث بهر خدایهست در شغل ملک صاحب رای
صاحب رای شه روّیت اوناصح دین شه طویّت او
مرد کز بهر دین خرد را باختباخردتر ازو خرد نشناخت
عالمی عاملست در ره دینکافی کاملست و با آیین
شد ترازوی دین وزارت اوزان بدو راست شد امارت او
در وزارت قویست بازوی اوزان سبب قلب خوان ترازوی او
هست در مجلس خداوندیبیبدان را به نیک پیوندی
مرد دین را شریعت آموزدشمع در پیش شمس نفروزد
خردی را که پیش حق یازدآن خرد پیش شرع دربازد
گر زند در صلاح ملک نفسنه ز خود کز خدای بیند بس
عالم از بهر بندگی کردناز فلک طوق ساخت در گردن
پس از این دهر پر امارت رانسخه زین در برد وزارت را
طینتش بر وفای دین مجبولطیبتش در صفای دل مشغول
بخشش او به وعده و به سؤالنه امل مال بل امل را مال
آفتاب آب آسمان تصویرماه دیدار و مشتری تأثیر
صورت و صیتش آشکار و نهانچشمهٔ چشم چرخ و گوش جهان
دینش فارغ ز گوشمال زوالجاهش ایمن ز چشم زخم کمال
خط ندانم سیاهتر یا مویدل ندانم ظریفتر یا روی
چون دلت بود نافعی از توشاد شد جان شافعی از تو
زانکه در مذهبش قوی راییدست بر کار و پای بر جایی
در ره او خود از چو تو دلبندهیچ زن برنخاست از فرزند
آز با جود او چو ممتلیانپست همچون سبال جنبلیان
ظلم گریان ز عدل او شب و روزکه نشد بعد از آن به خود پیروز
آن وزیران که لاف عدل زدندپیش عدلش به ظلم نامزدند
تا برانداخت ظلم را خانهنیست در ملک غزنه ویرانه
ملک غزنین بهشت را ماندتا درو خواجه کار میراند
ظالمان را ز مملکت برکندفتنه در خاندان ظلم افکند
سال و مه در نظام دین کوشدکفر و بدعت ز بیم بخروشد
در صلابت درین زمان عمریستبنمای ای تن ار چنو دگریست
این مثابت بهرزه یافته نیستوین به بالای غیر بافته نیست
در ورع همچو شبلی صوفیدر نکت بوحنیفهٔ کوفی
در حفاظ وفا یگانه شدستاختیار همه زمانه شدست
عیش عالم بدو شده تازههنر او گذشت از اندازه
شهر یاری تنی شد او جانستانس و جن مر ورا بفرمانست
روز و شب در صلاح کار جهانسال و مه زو بود قرار جهان
قبلهٔ دانش است و جان شریفکس چنو نیست بردبار و لطیف
در زمانه به خط چنو کس نیستبا خطش خط مقله جز خس نیست
خواجهٔ خواجگان هفت اقلیمکرده سلطان جهان بدو تسلیم
پادشاهان ز وی کله یابندبیرهان از لقاش ره یابند
همچو گردون همی کُله بخشدعفو بستاند و گنه بخشد
از هنر تاج گشته بر وزرادرِ او مأمن همه فضلا
تا که بنشست خواجه در بالشبالش آمد ز نار در بالش
شهر غزنین چه کرده بود از دادکه ورا زین صفت وزیری داد
زین سپس اهل غزنی از غم و رنجرسته گشت و نشست بر سرِ گنج
آن کز اندوه فقر می بگریستغم فراموش کرد و شاد بزیست
چون خدا راه حکم بگشایدحکمت خود به خلق بنماید
زین صفت پیشکار بنشاندکار عالم به حکم او راند
شاه بهرامشاه و خواجه وزیربرخی این چنین نکو تقدیر
شاه با عدل و خواجه با انصافنیست این امن و ایمنی ز گزاف
هرکجا عدل و امن روی نمودخلق در رأفت و خوشی آسود
طن چه داری که اینچنین بنیادشاه بهرامشه بهرزه نهاد
چشم بد دور باد از این سلطانکه جهان را به عدل داد امان
خواجه را بر ممالکش بگماشتکه بدو دین و شرع سربفراشت
بر خلایق شده مبارک پیخواجگان پیش وی شده لاشی
در محاسن به کار دو جهانیچون محاسن سپید و نورانی
تا جهانست شادمانه زیادجان او جفت رنج و درد مباد
تا جهانست باد دلشادانکه جهانیست از وی آبادان
برکه بر جان و خاندانش بادجان ما جمله در امانش باد