بخش ۴۳ - در مدح نظامالملک ابونصر محمّدبن عبدالحمیدالمستوفی
خواجه بونصر نائب دستورچشم بد زان جمال و دانش دور
خُلق او هست بیریا و نفاقخلق او هست بیخلاف و شقاق
هم نکو خلق و هم نکو گفتارهم نکو خط و هم نکو دیدار
آنچه گوش از کمال خواجه شنیدچشم از او صد هزار چندان دید
جان و دل را حدیقه و مونسعقل و گل را شمامه و مجلس
کانچه دارد ز خلق او اطرافآهوی چین ندارد اندر ناف
روح دیدار و عقل گفتارستدولت ایثار و ملّت آثارست
فضل او در زمان چنان فاشستکه ادب بر درش چو فرّاشست
از پی جاه و خدمت سلطاننه برای فلانک و بهمان
قبلهٔ فاضلان ستانهٔ اوستسرمهٔ عقل گرد خانهٔ اوست
مال خود چون خیال بگذاردوآنِ سلطان چو جان نگه دارد
صورتش ابتدای قوّت روحسیرتش انتهای سورهٔ نوح
کرده از بهر حق بکرد و بگفتعادتش عُدّت وفا را جفت
در ره شاکری فریشته وشراست محنت کن است و محنت کش
پیش او از برای سود و زیانصدهزاران دلست و یک فرمان
همچو عقل از کی و که و چه و چونفکرتش پی برد درون و برون
از پی آفتاب دهرآرایزو برد مشتری اصابت رای
رای او قطب دولت مردانملک و دین گرد رای او گردان
همچو عقل از ورای چرخ کبوددیده نابوده هرچه خواهد بود
پیش رایش نماند پوشیدهبر فلک هیچ روی پوشیده
فهمش از جام جم نیاید کمکه همه بودنی بدید چو جم
دل او از برای به دانیهست مشکات نور ربّانی
اثر لطف او چو آب زُلالخاکروب درش اثیر جلال
نیست در کارگاه صُنع خدایکار بندی چو خواجه کارگشای
چون سرانگشت او قلم گیردچار طبع عدو الم گیرد
عقدی از دُر کشد ز نوک قلمچون ز سر بر بیاض ساخت قدم
پست بالاست پیش عزّش عرشتنگ پهناست پیش فرّش فرش
ابر گریان ز دست و دست گهشصبح خندان ز خاک بوس رهش
هست در رشک آن کف و گفتارآب دریا و لؤلؤ شهوار
برده آب بهار و آوازهشلب خندان و چهرهٔ تازهش
پیش سرِّ خدایگان از هوشهر زمان حلقهای کند در گوش
گر فلک نیست کلک او هرگاهاز گریبان چرا برآرد ماه
در یکی فضل او تأمّل کنعقل را مال و روح را مل کن
تا نبینی به چشم عقل و یقیندر دو خط صد نگارخانهٔ چین
درج کرده چو سایه و خورشیددر شب و روز نام بیم و امید
از خط او که دنیی و دینستدیده گلبین و عقل گل چینست
همّتش آسمان و خُلق ملکخاطرش آفتاب و کلک فلک
خط او در هوای گلبن رازپشت طاوسدان و سینهٔ باز
زاده از روح کلک و نور یقینشب و روز جهان دولت و دین
زردهٔ عقل زردی خامهشادهم دین سیاهی نامهش
هرکرا نیست چون قلم رایشقلم او قلم کند پایش
خط او خط جان اسرافیلکلک او کیل رزق میکائیل
صورت خط او که در نامهستچون نسیم بهارخوش جامهست
کلک او همچو نوک دیدهکشانخط او همچو غمزههای خوشان
شحنهٔ راه دین صلابت اوروح قدسی کمین مثابت او
نیست پوشیده زو قلیل و کثیرنز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر
جاه او همچو ماه ملک نگارکلک او همچو تیغ کارگذار
به امان و به خلق حور و پریدر تباشیر بشر او بشری
برده بیخ سخاش تا عیّوقمیوه و برگ و شاخ و نرد و عروق
طیب ذکرش غذای روح ملکطول عمرش مدار دور فلک
باد امرش چو امر روح ملکباد عمرش چو عمر نوح و لمک
عقل با وی نشسته در مکتبعلم از وی گرفته علم و ادب
روح بر مرکب عنایت اوستعقل در مکتب هدایت اوست
به گه ضبط مال و عقد حسیبساحران را زند به علم آسیب
کرده از بر به قدرت خلّاقحاجت آید مطالعت به کتاب
او ز حالی که شاه از او جویدهمه از بر به جمله برگوید
ملک عالم برش معاینه شددل او بر مثال آینه شد
حبّذا رای روشن و پاکشکه فلک گشت تختهٔ خاکش
خامه اندر بنان او گه سیربگشاید به خلق بر در خیر
بر سر انگشت وی چو گشت سوارآن لطیف نحیف زرد و نزار
دوستان را کند دو رخ چون لعلدشمنان را کند سیاه چو نعل
اندُه دشمن است و شادی دوستخیر و شر بسته در زبانهٔ اوست
شب آبستنست خامهٔ اوگشت مُضمر ز فتح نامهٔ او
زان زبان سیاه و شخص سپیدگشته دشمن ز جان خود نومید
تن سپید و سیاه منقارشهمه ساله غذا شده قارش
در شود هر زمان به بحر سیاهبرکشد دُر ز بهر تاج و کلاه
هست همواره با دلِ بیداردر همه کار عاقل و هشیار
مال دنیا اگر ورا باشدهمه بر زایرانش بر پاشد
چیز را در دلش نماند محلزان ورا نیست در زمانه بدل
گرچه رنگش گناه را ماندبه گه سیر ماه را ماند
ساعتی با دلش چو رهبر شدسایهبان زمانه جانور شد
خیمهٔ عمر او هزار طنابماه خیمهش برابر مهتاب
تا ورا شاه شرق تمکین دادملک را صدهزار تزیین داد
کار ملکت به کاردان فرمودلاجرم رونق دول بفزود
چیست بهتر در این جهان جهانمرد را کار و کار را مردان
این هم از بخت شاه مشرق بودکه بدو رونق عمل بفزود
لاجرم عالمی برآسودندبه حیات و به مال بر سودند
که کسی را گماشت شه به جهانکه نخواهد به هیچ خلق زیان
به قلم قسم کرد هفت اقلیمهیچ ناکرده ظلم دانگی سیم
حاکم مملکت چنین بایدتا ز عدلش جهان برآساید
تا جهانست عمر خسرو بادکه مر او را چنین مثابت داد
باد تا باد ملک را بازارشاه از او او ز شاه برخوردار
باد تا باد شکل خط همه طولبه خدای و خدایگان مشغول
شاه را باد عمر تا جاویدخواجگانش چو ماه و چون خورشید
صاحب عادل آن صفی وفیصدر دیوان و خواجه مستوفی
چشم بد دور ازین چنین دو وزیرکه ندارند در زمانه نظیر