بخش ۲ - اندر بدایت پادشاهی بهرامشاه
مثَل ابتدای دولت شاهبود چون یوسف و برادر و چاه
بود از آغاز رنج و غم خوردنعاقبت گنج بود و بر خوردن
آن فکندن به چاه بهر الموآن بها کردنش به هژده درم
قیمتش هژده قلب یا کم و بیشو او ز هژده هزار عالم بیش
هر درم زو چو عالمی آراستبود هژده هزار عالم راست
گرچه ز اخوان هوان رسید او راکار محنت به جان رسید او را
آخرالامر عالم و شه شدبر سپهر شرف خور و مه شد
گرچه بودند شاه و مهتر اونه گدایان شدند بر درِ او
نه فکندند در مغاک او رانه کلاه آمد آن هلاک او را
چاه دانست اگر همی اخواننه همه چاه یوسف آمد آن
مال مارست چون گدای دهدچاه جاهست چون خدای دهد
نه زلیخا ز چهرهٔ نیکوشبه غلامی خرید و شد هندوش
پیرزن را به سوی دیدهٔ اوخواجه آمد درم خریدهٔ او
نه عزیزش چو وقت جاه آمدبنده پنداشت پادشاه آمد
این عطا چیست، کارِ کارگشایوین شرف چیست، لطف بار خدای
لطف حق گر به خاک پیونددآدم آنجا رود کمر بندد
سرِ آتش چو بادسار شودآبِ ابلیس خاکسار شود
نه پیامبر که رخ به یثرب دادلشکر آورد و مکه را بگشاد
نه چو ره رفتنش نیاز آمدمنهزم رفت و شاه باز آمد
بیزیان بازگشت سوی مکانخود ز سیر آفتاب را چه زیان
سوی هم شهریانش از زن و مردتا عزیزش نکرد جلوه نکرد
آسمان از سفر نمود جلالقمر اندر سفر گرفت کمال
آب ریزد زمانه گر خواهدکاب روی فرشتگان کاهد
از شمر در سفر چو برگرددچون شرنگ ار چه بد شکر گردد
بیخ شاخی که لطف حق پروردکی ز دور زمانه گیرد گرد
بلبلی را که چرخ کرد عزیزقفس ریش دشمنش پر تیز
نه فریدون گاوپروردهکرد شیر گرسنه را برده
نه به کاوه به سعی یک دو کیابستد از بیوراسب ملک نیا
بدهد بهر مصلحت خسروخویشی کهنه را به دولت نو
نه سکندر برِ معادا راکشت دارای ابن دارا را
کس مبیناد تا به رستاخیزآنچه شیرویه کرد با پرویز
عزّ شاهی به خصم خویش بماندهرکه من عزّ بزّ برِ خود خواند
ملک میراثیان نماننده استملک شمشیر ملک پاینده است
از شهان مر وراست در عالمملک میراث و ملک تیغ به هم
روی او بخت از آن به کرمان کردتا عدو را غذای کرمان کرد
آمده سوی شهر و از مردیشبوده داد و دهش رهآوردیش
گر چو شب رفت چون نهار آمدور چو دی رفت چون بهار آمد
تا سوی شهر خویش باز نشددیدهٔ ملک و دینش باز نشد
شاه با رأفت آشنا باشدمتهوّر چه پادشا باشد
متهوّر تباه دارد ملکوز تهوّر سپاه دارد ملک
در تهوّر کسی فلاح ندیدروی آرامش و صلاح ندید
کشوری را دو پادشا فرهستدر یکی تن یکی دل از دوبهست
یک جهان پشه را کُشد بر جایروزگار از دو پیل پهلوسای
یک جهان دیو را شهابی بسچرخ را خسرو آفتابی بس
خاک یابی ز پای تا زانوخانهای را که دواست کدبانو
این مثل خانه راست خود گفتهبه دو کدبانوست نارفته
گرت باید شکسته سر ز زمینبه یکی هرّه بر دو کرّهنشین
پیش او خصم را سراب شمریا چو سیماب و آفتاب شمر
هر سر از وی که تاجخواه آمدهمچو شمع آتشین کلاه آمد
لعل کان را ز سنگ کین داندمرد دون را ز مرد دین داند
نیک داند زمانه ناخوش و خوشناقد چوب و عود دان آتش
او بداند که شمع ملّت کیستاو شناسد که اصل دولت کیست
شیطان را شناسد از سلطانغیث را باز داند از طوفان
پیش ازین گرچه مردپرور بودنام بهرام نحس اصغر بود
شه چو همنام گشت با بهرامسعد اکبر نهاد چرخش نام
پر گهر زان جمال چون خورشیددامنِ بخت و آستینِ امید
عالم پیر زو جوان گشتهدین و دولت بدو عیان گشته
بهم آورد ز اصل و از پیگارملک میراث و تیغ حیدروار
هرکه دریا ز تف غبار کندماهی از تابه کی شکار کند
ملک بگذاشت از خداوندیجان نگه داشت از خردمندی
جان نگهداشتن ز ملک بهستدُرِ دریا ز چوب فلک بهست
آرزو بود ملک را دل و دادآرزو در کنار ملک نهاد
دین و ملک او بهم فراز آوردجامهٔ شرع را طراز آورد
این تجمل چو شه تحمل کردخاک را مال و آب را مُل کرد
همچو مه در محاق و با اعزازشاه رفت و شهنشه آمد باز
ملک او ملک روم و چین باشدمن چو فالی زدم چنین باشد
چاکرش ارسلان و بگ باشدورنه بر درگهش دو سگ باشد
کینش ار سوی چین کند آهنگاهل چین را ندانی از سترنگ
روح رفته فتوح ناماندهجسمها مرده روح نامانده
ملکش از بهر عدل و دین باشدشه که حق پرورد چنین باشد
ای شهنشه ز روی استحقاقاز پی ملکت همه آفاق
چون تویی را همی نشاند چرختا بدانی که نیک داند چرخ
بر سرش برنهاد افسر ملکزانکه دانست کیست در خور ملک
داد مردیش چتر و ملک و نگیناز تو پرسم نکو نکردهست این
چون گرفت او به تیغ ملک چو خوربخت گفتش ز تخت خود بر خور
از پی عدل و فضل شاهانهگور با شیر گشت همخانه
بال شاهین چو حال مرد بجشکگنج شک خالی آمد از گنجشک
ملک در ظل چتر او از نازکرده خوش چاردست و پای دراز
عدل از او با جمال و با آبستظلم ازو رفته در شکر خوابست
تخت چون دید روی شه خه گفتبخت ربّی و ربّک اللّٰه گفت
چون بدید اهبت جوانمردیشظفر آمد به خدمت مردیش
هفت و پنج و چهار از اکرامشبا سه حرفند از اوّل نامش
لاجرم زین سه دین و بخشش و جاهچون سه حرفست بر دو عالم شاه
همه اطفال چرخ را مادامچون دو حرفست از کرانهٔ نام
جود دنیا و بخل دین داردبر دو گیتی شرف بدین دارد
در وفا و سخا به جان و به مالنه بقا بددلش کند نه زوال
با بهشتست خلق او انباززان نترسد همی ز مرگ و نیاز
کف او چون به بخشش آرد رایتو جهانبخش و بر جهان بخشای
گفت در بذله از پی بذلشضاعفاللّٰه ملکه عدلش
شمس کان روی خوب دیده چو ماهگفت پس لا اله الّا اللّٰه
آسیا گر ز خلق او پویددر زمان ز آسیا گیا روید
به جهان داده زرّ کانی راصدقهٔ جان و زندگانی را
تا که بگزید مر ورا یزدانخشم چون آسیاست سرگردان
هست خصمش ز بیم او مدهوشآسیاوار با فغان و خروش
هست خالی ز عیب و نقص و فضولملک محمود و خاندان رسول
این ز کعبه بتان برون انداختآن ز بت سومنات را پرداخت
کعبه و سومنات چون افلاکشد ز محمود وز محمّد پاک
از دو یک میر بیخرد باشددر نیامی دو تیغ بد باشد
هست شمشیر منفرد چون شیرشیر و شمشیر چیست شاه دلیر
پادشا خویش آتش و دریاستخاک و خویشی او چو باد هواست
با دو شه ملک و دین سقیم بودمادر ملک از آن عقیم بود
بیشتر زین مکش عنان فسادکه چنین است ملک را میعاد
شه چو بر تخت ملک خویش نشستدست او پای ظلم را بشکست
ملک با پادشاه فرّخ رایمیکشد دامن شرف در پای
قدح مهر شاه بر کفِِ اولشکر فتح و نصر در صف او
زین قبل نوش میکند شب و روزشربت مهر شاه دین افروز
شکر او شکر اهل روی زمینعرف او ظرف و حسن حورالعین
فتنه و ظلم را کند در خوابملک آباد را چو مستِ خراب
فتنه در خواب شد ز صولت اوعدل بیدار شد ز دولت او
عدل او جانفزا و غم کاهستفضل او همچو عمر جان خواهست
فرّ و نام قدر ز طلعت اوستفخر و عار قضا ز خلعت اوست
کند املا برای جان و تنشلعبت دیده نسخت سخنش
در سخن لفظ او چو سحرِ حلالدر جهان جود او چو عذب زلال
پیش رایش گران رویست قدرپیش حکمش تهیدویست حذر
میوهٔ شاخ جود او همواربه همه جا رسیده طوبیوار
زاید از خلق او چو گل ز نسیمدست چون چشم نرگس از زر و سیم
هرکجا خلق شاه ما باشدیاد مشک خطا خطا باشد
چون بقای بهشت پایندهستنعمتش هم چنو فزایندهست
پای آنکس که ماند بر درِ اوتاج منّت نهاد بر سرِ او
هرکه در کار او پناه گرفتدست بر چرخ کرد و ماه گرفت
نسبت از وی گرفت خلد خلودخلد گشت از وجود او موجود
جان و جن ظلمت است با حالشرمل و نمل اندکست با مالش
سر رباید ز دشمنان در رزمتاج بخشد به دوستان در بزم
بندیده ز دست و خمّ کمندنه زر او نه جان دشمن بند
مال در جود چون سحاب دهدشوره را همچو گُلبن آب دهد
نیست اندر سفر به بحر و به برچون دل و صیتش ایچ پای آور
عادلی عیسی از وی آموزدعدل او چشم ظلم را دوزد
گنج را چشم زخم شد بذلشظلم را گوشمال شد عدلش
نیست با جودش از پی مقدارسیم بازار گرد را بازار
هست خواهنده خواه بخشش شاهنه چو شاهان عصر خواسته خواه
میر کز حرص و ظلم دارد تیرخوان مر او را تو مور و مار نه میر
جود و عدلی که در شه خوش خوستبازوی ملک را قوی نیروست
ز امن او زیر پردهٔ تسکینمحتلم گشته فتنهٔ عنّین
الف عدل او ز لوح صواباِلف داده میان آتش و آب
عدل او در سرای نفس و نفسآفت جغد و کرکس آمد و بس
که چو آمد همای شاه پدیدجغد غزنی به چین و روم پرید
عرصهٔ خلد شد دل از دادشنافهٔ مشک شد گل از بادش
از پی عدل چون به خشم آیددلش اندر میان چشم آید
که شد از عدل شاه شاه تبارگرگ با میش دوستگانی خوار
خلق او مایهٔ ظریفانستعدل او دایهٔ ضعیفانست
ره برافکنده همچو معصومانعدل او بر دعای مظلومان
ابر ملکی که عدل بار شودتیرماهِ جهان بهار شود
کشوری را که عدل عام ندیدبوم در بومش ایچ بام ندید
شرع را دست یاری او دادستملک را پای داری او دادست
گر فریب فناش نفریبدملک از داد هیچ نشکیبد
هرکه انصاف ازو جدا باشددد بُوَد دد نه پارسا باشد
عدل شه پاسبان ملکت اوستبذل او قهرمان دولت اوست
عدل بیبذل شاخ بیثمرستبذل بیعدل پای را تبرست
بر زبانی که ذکر شاه بُوَدمیوهٔ ملک را چو ماه بُوَد
از بهاء شه همایون پیخاک غزنین شدست روغن خوی
شد جهان تا شد او جهانبانشچون نهانخانهٔ دل و جانش
در نهانخانهٔ روان و دلشاز پی فرّ و کلّ و زیب گلش
لوح محفوظ را مکان شد اینبیت معمور را نشان شد این
هست شاه از برای مستان رادل فراخان تنگ دستان را
چون ازو عدل و بیغمی نبودخود چه سلطان که آدمی نبود
عدل وقتی که شمع افروزدگرگ را گوسفندی آموزد
باز وقتی که جور و زور کنددیدهٔ شیر گور کور کند
ایزد از بنده راستی درخواستدولت راست راستکان راست
پادشاهی که راست رَو نبودزرع باشد ولی درو نبود
عدل این شه چو رفت در صف جنگتیغ را سبز جامه کرد از رنگ
از شرف یافتست چون حیوانچوب منبر ز خطبهٔ او جان
کشته دیو ستنبه را از تابگوهر چتر او به جای شهاب
چون ز فتراک برگشاد کمنددشمنان ماند از فَزَع دربند
از پی کسب بخشش و جاهشبوسه آلود چرخ شد راهش
ملکان را ز بهر زیب و فرشبوسه جایی شدست ره گذرش
شد ز بوس شهان بدرْ مثالخاکِ درگاه او هلال هلال
ابر و دریا غلام کفّ ویندزو وفاقش همیشه راست پیند
کان و دریا برش بود درویشبخشش او ز هر دو باشد بیش
از پی رفعت و کمال جلالوز پی زینت جمال جلال
بوسه چین آفتاب در ره اوخاک روب آسمان ز درگه او
چرخ اوّل زمین آخر اوجان باطن شعار ظاهر او
از پی رتبت قبول و ردشدر برو بر درند نیک و بدش
چون شود ملک پاس سر کند اوچون بیفتد زمانه برکند او
سعی او بازوی دلیرانستسهم از پوزبند شیرانست
در خطا دیر گیر و زود گذاردر عطا سخت مهر و سست مهار
مأمنش مسکن صبیح و دمیمخاطرش ناقد کریم و لئیم
همره عزم او مسدّد رایباعث حزم او مشیّد جای
شنوا کرد گوش جذر اصماز صلیل و صریر تیغ و قلم
همه عالم ورا شده بندهمرده گردد ز جودِ او زنده
گلبن عقل شاه در تدبیرچون شکوفهست در جوانی پیر
آفتاب از جمال او خجلستزردی رخ گوای درد دلست
خود ندیدند بر سرِ گاهیسال پیمودگان چنو شاهی
سرِ دندانش را چو شد خندانبنده شد دهرش از بُن دندان
ملک بر روی خطبهٔ شهِ دادظلم را سه طلاق باین داد
اینت دولت که دولتش داردکه همی خدمتش بنگذارد
حبّذا زان جمال دهر آرایمرحبا زان سپهر قلعهگشای
خاصه وقتی که در مصاف بُوَدپای او بر دماغ قاف بُوَد
زیر ران تیغ دست خنجر گوشاشهب تیز سیر پیکان کوش
بتوان زد ز پشت او نخچیرکه به تگ زو برد همه تشویر
دست و پایش چو صبح کز شب تاربدمد گاه روز وقت بهار
مرکبش هیأت فلک داردکه بر اعداش خاک میبارد
گویزن بادپای آهنسماز سران سران به پای و به دم
دشمنو دوست را چو نحسو چو سعدشنه و شانه را چو گرد و چو رعد
گرچه کشتی ز آب دارد سُراسب او کشتیست هامون بُر
کشتی از آب ساخته مفرشاسب او کشتیست دریاکش
سوی پست از فراز همچو قدرسوی بالا ز شیب همچو شرر
سم او همچو سهم کشتیدارکوه را با زمین کند هموار
پای او دست مرگ را ماندکه کسی زو گریخت نتواند
دارد از دیده مهره بازی خوچشم بد دور زان دو چشم نکو
گر به پرّ و به فرّ همای بُوَدپرش او به دست و پای بُوَد
کم نبود از مبارزی در جوشکه سپر پشت بود و خنجر گوش
گاه تگ از جهان برآرد گردبر زر جعفری کند ناورد
سرش از قبلهٔ هوا دلشاددمش از قُبلهٔ زمین آزاد
پشت هامون کند چو روی کشفروی گردون کند چو پشت صدف
تخت ملکست و مسند شاهیکوه ازو پر پشیزهٔ ماهی
نکند وقت حملهاندیشیسایهٔ او برو همی پیشی
مانده از چابکیش در دورانکاربندان آسمان حیران
سوی پستی رونده همچو رمالسوی بالا دونده همچو خیال
دیدهٔ دل درو نکو نرسدسایل او هم اندرو نرسد
سوی آن بحر موج کشتی روسفر راه کهکشان به دو جو
من درو دیدهام که از پی سودتا ابد هم چنانش خواهد بود
این چنین مرکبی چو چرخ انگارتا برویست شهریار سوار