بخش ۳ - فی خصاله و فضیلته
عرش اگر بارگاه را زیبدشاه بهرامشاه را زیبد
شه به پشت حقیقت اعجازنه ز روی گزاف و راه مجاز
هست چرخ ارچه هرزه دوران نیستهست قطب ارچه تنگ میدان نیست
هست از این روی سال و ماه مقیمنه ز رای سخیف و طبع سقیم
روز و شب با نماز و با روزهپاسبانانِ بامِ پیروزه
تا شود هم ز عدل و جاه ملککمر کوه چون کلاه ملک
اجل از عدل اوست مرگ طلبخرد از علم اوست برگ طلب
عدد نام اوست هرکه نبشتهشت بهرامشاه و هشت بهشت
بهر هم نامی شه خوش نامسرخ رویست بر فلک بهرام
از پی شرع و ملک بسته کمربیش علم علی و عدل عمر
از پی دوستان به گاه جدالچون شود پشت دشمنش چون دال
عزم او تیغ ملک را ظفرستحزم او تیر مرگ را سپرست
زیر حکمش برای جان و جهانصدهزاران دلست و یک فرمان
سست پای از نهیب او سیحوننرم گردن به حکم او گردون
بکند ار بخواهد از یک مشتشکم خصم طبل و مهرهٔ پشت
برگ سازنده از دو دست چو میغمرگ سوزنده از زبان چو تیغ
روح تازه شود ز دیدارشمرده زنده شود ز گفتارش
سیرت انبیاست سیرت اوحبّذا سیرت و سریرت او
مهدی وقت و عیسی حالستروز و شب در جدال دجّال است
بهر بازوش از خط تقدیسظفر و فتح گشته حرز نبیش
سیرت او روان صورت چینسطوت او ستون خیمهٔ دین
من چه گویم که خود در احکامشدولت از چرخ داد پیغامش
که چو تو خسروی ز بهرِ سریرکم نشاند قضا و حکم قدیر
عرش و کرسی که است از اندازهشروز روزی کم است از آوازهش
گرز او را فلک خمیده کشدرایتش را فلک به دیده کشد
چرخ بیند چو بازوی چیرشرخت بر گاو برنهد شیرش
شه چو شد بر شکار شیران چیرشیر گردون شود ز شیری سیر
اخترانی که حال گردانندتیغ او را اجل گیا دانند
تیغ او بر عدوست رستاخیزشیر شمشیر او بدید گریز
سایهٔ تیغ شاه بر چیپالهست پیوسته مهمترین اهوال
آفت جان دشمن آن تیغستراست گویی که مرگ را میغست
گویی اهل وجود و اهل عدمهست در تیغ شاه هر دو به هم
عدد کشتگان تیغ ملکذرهای تیغ با ستیغ ملک
ذرّهای تیغ شاه با صولتعدد خلق کشت در خلقت
گه بخندد به دست شاه درونگاه بر دشمنانش گرید خون
از تف بیلک شه کشورشاه مرغان بیفکند شهپر
ور سرِ گرز او زمین سپردجوشن ماهی ثری بدرد
نیزه را شاه اگر بجنباندمرگ آسوده را برنجاند
هرکه او خصم شهریار بُوَدمور گردد اگرچه مار بُوَد
برگِرَد ار بخواهد او آسانآسمان را طبق طبق به سنان
تیغ هم نام او چو کین توزدکین گذاری ز تیغش آموزد
خنجر او چو قاف کاف شودقاف از آن بوی نافه ناف شود
ز ابر شمشیر ملک بارندهچمن ملک را نگارنده
گر بخواهد ز تیغ موسیوارخشک رودی کند ز دریا بار
برکشد دست شاه دینپرورناخن پای دشمن از رگ سر
برکشد عکس تیغ سینه درشدلق کیمخت کرگدن ز سرش
خنجرش روی روز و ملک افروزبیلکش رای سوز و ایلک دوز
از سنانش آنکه جنگ رای کندهمه تن پر دهن چو نای کند
گرز او تا بدید بر هامونمهره باش است گردن گردون
زخم گرزش نمود در یک دمکشته و گور کرده هر دو به هم
صفت گرزش ار کنند اداکوه را دم فرو شود ز صدا
مرکبش چون جز از پی حق نیستاشهب و ادهم است ابلق نیست
روز میدان چو در دل آرد رایسر قاورن کند چو دست از پای
هیبت گرز و تیر او در جنگچون کند سوی دشمنان آهنگ
دست و تیغش قضا شمار و قدرتیر و رمحش بسان شمس و قمر
چون تگ اشبهش به تاز آمدعرب اندر عجم فراز آمد
زانکه بادِ دبور یک تگ اوستدود آتش ز رشک یک رگ اوست
مهد او بر فراز پیل جموحکوه جودیست بر سفینهٔ نوح
چون به خصمش پیامی آمد ازودم فرو رفت و جان برآمد ازو
جان که از پیش تیغ او گذردهمچو زنگی در آینه نگرد
همت شاه چون به خیز آمداز شبش روز رستخیز آمد
آنکه با تیغهای هند نژادهند را همچو طبع خویش گشاد
روم و چین را چو وقت آن آیدچون دل و دست خویش بگشاید
لوهووری ز بس که غم بودراست ماتم سرای آدم بود
نکند قصد هیچ خصم زبونکه ز مردار کس نریزد خون
خصمش از بیم او گه پیکارنقش روی سپر کند زنهار
این بود چارهاش گهِ زلزالکه ز هیبت زبانش گردد لال
هرکه بر یاد او ننوشد میحنجرش خنجری کند بر وی
شود ار دست برنهد به کمانچرخ از بیم چرخ او حیران
خصمش ار دم زند ز پیکانشره نماید زه گریبانش
جور چون دور چرخ دم در دمکار چون زلف یار خم در خم
مردشان پیش مرگ نقشانگیزاسبشان خامه گوش و رنگ آمیز
بهر رنگ و نوا و جامهٔ برگهمه نقش و نگارخانهٔ مرگ
از دل هندوان رمیده حیاتترک ترکان شمرده در درکات
خصلت زشت گرگ در رمشانحقّ غمّاز یار بر همهشان
رحمتی بوده آب و گل همه رازحمتی گشته جان و دل همه را
بر سر از تیغ او ز عشق علمجانشان بوسهزن رود چو قلم
گرچه چون کوه سنگتن بودندپیش او آهنین کفن بودند
کرده ناگه ز فرِّ تاج و کلاهشاه بهرامشاه رامشگاه
فتنه را آب ریخت بر آتشزان کُه اوبار مار دریا کش
بر دل از بیم و هیبت شهشانکمر کوه شد کمرگهشان
بوده فرزند خصم را به اثرزادن و مردنش به هم چو شرر
تیغ او خصم را عقیم کندبچهٔ خصم را یتیم کند
چون شه آهنگ سوی ایشان کردجمع صدساله را پریشان کرد
شد چو با عدل شهریار عدیلخوش هوا هم چو سدرهٔ جبریل
عدل چون بر جهان امیر شودآهو از شیر سیر شیر شود
ارم از امر اوست هفت جحیمحرم از امن اوست هفت اقلیم
خصم زادش ز بیم اهریمنجان به رشوت پذیرد اندر تن
خصم در پیش گرزش ار ملکستهمچو دنبال گزدم فلکست
دشمنانش به روز کین و نبردچون زن مستحاضه گردد مرد
ار همه اورمزد و کیوانندجمله حیران چو نقش ایوانند
عزم شه کامران چو گردون بودخصم شه پی سپر چو هامون بود
خصم اگر داد پشت هیچ مگویکز زمین پشت به ز گردون روی
مغز را حزم شاه خواب ببردآب را عزم شاه آب ببرد
تا بدید آتش ملک سیحونهم بر آن آب نیست آب اکنون
نوک رُمحش بمانده تا محشرفرجهای در میان خصم و سقر
رای رایان به تیغ کرده قلمنیزه از شیر کرده شیر علَم
تو خبر داری ار نه آگاهیزان مصاف و صف شهنشاهی
صفت او در آن صف ناوردزن به آمویه به کند از مرد
هرکجا شاه ما بتافت عنانشیر رایات او شود همه جان
هرچه از جان دشمنش کاهدهمه در جان شه بیفزاید
تربت غزنه تا بنا افتاداینچنین شاه را ندارد یاد