گنج

بخش ۱ - یمدح السلطان الاعظم مالک رقاب الامم سلطان سلاطین العالم یمین الدّولة و امین الملّة کهف الإسلام و المسلمین ابا الحارث بهرامشاه‌بن مسعود نوّر اللّٰه مضجعه

ای سنایی به گرد رضوان پویدَرِ آن از ثنای سلطان جوی
شاه بهرامشاه مسعود آنکه به حق اوست پادشاه جهان
ای سنایی کمِ سنایی گیربا ثنای شه آشنایی گیر
کانکه گوید به مدح او سخنیچون صدف پرگهر کند دهنی
نام او گر کند به کام گذرراست چون گل شود دهان پر زر
بر درش گر کسی مقام کندعقل کلی بر او سلام کند
در آن جان که مدح او گویدجان آن دل گل بقا بوید
همچو گل چون ز جودش آری نامریزهٔ زر شود سخن در کام
همچو هدهد کنم زمین پر بوستا مرا مرغ گیرد از سالوس
دوست گل را نه رایگان داردکو زر و سیم در دهان دارد
همچو گل تازه‌روی و خوش بویستپشت و رویش ببین همه رویست
از پی عدل شاه شاخ چمنگل عمامه است و چرخ پیراهن
از پی ملک چرخ در تدبیرماه حکمست و آفتاب ضمیر
هست بر رای روشنش جاویدهمه پنهان چرخ چون خورشید
چرخ تمکین کنست پایش راشرع تلقین کنست رایش را
کرده یکسان به جد و حشمت خودصفحهٔ تیغ و صفحهٔ کاغذ
ملک را جزم و عزم او جوشنراز چون روز پیش او روشن
زآنکه سلطان عادل اعظمملک و دین را چو کرد با هم ضم
کرد از آن نیزهٔ زبان باریکدیدهٔ عمر دشمنان تاریک
گر فرستد به روم نامهٔ خویشتو نبینی به روم یک بد کیش
چرخ را جود او گدای کندبوم را فرّ او همای کند
ملک او نقشبند عدل و یقینکلک او خامه‌دار معنی و دین
تیغ در دست پادشاه جهانهم فلک رنگ و هم ملک فرمان
راز چون آشکار نزدیکشزان دل دوربین باریکش
چون خرد صدهزار گونه‌ش رایهمچو جان در دو عالم او را جای
چون علی هم شجاع و هم عالمنه چو حجّاج باغی و ظالم
رای او چون شهاب ثاقب دانروی او تختهٔ مناقب دان
منظر و مخبرش لطیف و بدیعصورت و سیرتش ظریف و رفیع
هر شهی کو ز جاه بر ماهستبندهٔ خاک درگه شاهست
ملک او پای‌بند دشمن اوستکلک او دستیار با تن اوست
همه چشمش به روی محرومانهمه گوشش به سوی مظلومان
شاه ما گر نشاط صید کندعزم او پای گور قید کند
دشمنش دل نهاد بر کم دلبی‌بها رایگان خورد غم دل
صورت سهمش ار کمین سازدز آسمانِ عدو زمین سازد
آن کسانی که در سرای غمانمانده بودند بی‌سر و سامان
ذلّت و غربت و مهانت چرخمی‌کشیدند از خیانت چرخ
چون بدین بارگاه پیوستنداز غریبی و غبن و غم رستند
بست از بهر قدر خرمن برخبر گریبان روز دامن چرخ
شب او گرچه مستمند بُوَداز پی روز پای‌بند بُوَد
خسرو شرق شاه بهرامستکه بدو تند مملکت رامست
صبح ملکش چو بر دمید از شرقجز ثبات و بقا ندید از شرق
در رخ خسرو خردمندانخنده‌ای کرد بی‌لب و دندان
ماه نو بود روی فرّح اویخنده زد زان سپهر در رخ اوی
صبح و مه زین سبب فزاینده‌ستملک او زین دو روی پاینده‌ست
نه که چون آفتاب رخشانستنعل اسبش چو مه دُر افشانست
رای او همچو دین جهان‌آرایوهم او همچو مه فلک پیمای
عزم او تیزرو بسان قضاحزم او دوربین‌تر از زرقا
پیش عدلش میان خلق جهانظلم گشتست عدل نوشروان
تن او چون قمر فلک پیمایجانش چون مشتری همایون رای
بر کشندهٔ فگندگانست اوکارفرمای بندگانست او
از پی گفت و کرد دون و ظریفگوش و چشمش شده چو عقل شریف
خصم شد کور چون خرد نگریستملک خندید چون قلم بگریست
دون که او را زمان گرفت زبونتیغ سلطان برو بگرید خون
تیغ را بر عدو چنین کرمستبر ولی فضل شاه ازو چه کمست
هرکه یکدم نشست بر خوانشعقل برخاست از پی جانش
از شمر آب هرکسی ببردچون به دریا رسد کسش نخورد
تا بجویست اگرچه خاین نیستزآب جوی آبِ جوی ایمن نیست
چون به دریا رسد ز جوی و ز دشتماغ هم گرد او نیارد گشت
گه غریب ارچه ذوفنون باشدهم به دست جهان زبون باشد
خشک و زارا که کشت‌زار بودهرکجا غول غوله‌دار بود
اهل غزنین کنون برآسودندوز زیانی که بود بر سودند
هرکه در دولت تو پیوستنداز غریبی و غبن و غم رستند
هرکه از بهر شاه رنج کشیدرنج او سوی خانه گنج کشید
پس تو چون آفتاب شاه آثاردر افق گم شود سلیمان‌وار
شاه کو تاج پر گهر جویدگهر تیغ را به خون شوید
بر درِ قصر شاه دین پروراز پی نام و ننگ و کسب هنر
تیغ‌داران چو نیزه و چو سنانهمه برجسته و ببسته میان
کی نماید به مرد نوک سنانسایهٔ دوک و دوکدان زنان
جان فدی کرده پیش شاه همهگرچه بیگانه خویش شاه همه
خصم را از سنان گردون سوزبنموده ستاره اندر روز
دست شه راد و با بسیچ بودکابر بی‌آب و آتش ایچ بود
دست و تیغش به دشمن آتش دادکابر بر ابر سود آتش زاد
دست او آتشیست گوهر بارپای او همچو بحر گوهردار
آتش انگیخت در دل دشمندست آن گرز گیر قلعه شکن
درگه او پناه را شایدتخت او تاج ماه را شاید
گر به روز مصاف و کین باشدآسمان زیر او زمین باشد
دست و تیغش زد آتش اندر گبربرق زاید چو ساید ابر بر ابر
می‌نماید ز گرز کوه گدازوز خدنگ چو مرگ جان پرداز
گرزها ابرهای مرجان نمنیزه‌ها اژدهای آتش‌دم
اوست چون کوه پر ز زرّ عیارمایهٔ ابر خیزد از کهسار
اشهب اندر میان میدان تازدُم عقرب ز زهره چوگان ساز
برگسسته طویله‌های گزافبر دریده مظلّه‌های مصاف
ملک بر خود به تیغ کردی راستخه بنامیزد اینت دل که تراست
نتوان گفت دلت دریاییستخلق را مأمن است و ملجاییست
مشتری تات پیش تخت آیدالتماس ترا همی پاید
ماه جاه از پناه ملک تو بردزجل این حلّ و عقد بر تو شمرد
آن چنان آمدی ز راه سفرکه ز معراج روح پیغامبر
دست در مغز مرکز سفلیپای بر فرق عالم علوی
ناگذشته از آن طریق نفسلشکر شه گذشت از آن ره و بس
زیر زیر آسمان برو خنددکز پی رزم تو کمر بندد
زار زار از فلک فرو ریزدماه اگر از درت بپرهیزد
بختم امروز رهنمای آمدکه ثنای توام به جای آمد
خدمت من بهشت را ماندحور زیبا سرشت را ماند
شاخ طوبی است از همه روییشهر عیسی است از همه سویی
همچو مریم رو معانی منهمه دوشیزگان آبستن
خود نماند نهان بر اهل هنرگوهر به بها ز مُهرهٔ خر