گنج

بخش ۱۷ - حکایت

شحنه‌ای در دهی شبی سرمستپای مرغ معلّمی بشکست
روز دیگر معلّم بی‌دینپیش بت رفت تا کند نفرین
وین سخن گشت منتشر در دهباز گفتند این سخن کِه و مِه
برد صاحب خبر به نوشروانقصّهٔ مرغ و شحنه و رُهبان
کس فرستاد از آنِ خویش به راهتا بیاورد هردو را برِ شاه
بار داد و به جای خود بنشستدل و جان اندرین سخن پیوست
هردو را پیش خواند و مرغ بخواستشحنه را گفت اگر نگویی راست
گنه مرغ بی‌زبان ز چه بودمن برآرم ز روزگار تو دود
آنکه جان دارد و زبانش نیستتو چه دانی که رنج جانش نیست
بشنو از من تو این سخن به درستهان و هان تا نگیری این را سست
آن یکی پای او چو پای تو بودایزد از من شود بدان خشنود
که کنم پای تو چو پایش خُردخون شحنه به تن درون بفسرد
گرز انداخت ناگهان از دستشحنه را هر دو پای خُرد شکست
برگرفتند شحنه را از جایدر سرِ دست خویش کرده دو پای
شد معلم خجل ز کردهٔ خویشاز خجالت فکند سر در پیش
از مکافات زی جزا پرداختراهب شور بخت را بنواخت
عوض مرغ بره‌ای دادشبر معلّم پدید شد دادش
تا قیامت ز عدل نوشروانیاد از آن آورند پیر و جوان