گنج

بخش ۱۶ - حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۶۲ بیت
روزی از روزها به وقت بهاررفت محمود زاولی به شکار
دید زالی نشسته بر سرِ راهرویش از دود ظلم گشته سیاه
بر تن از ظلم و جور پیراهناز گریبان دریده تا دامن
هر زمان گفتی ای ملک فریادچیست این ظلم و چیست این بیداد
چاوشی رفت تا کند دورشدید از دور شاه و دستورش
راند محمود اسب را برِ زالتا همی باز پرسد آن احوال
کاین چه آشوب و بانگ و فریادستباز گو کز که بر تو بیدادست
گنده پیر ضعیف تیره روانآب حسرت ز دیده کرد روان
گفت زالی ضعیف و درویشمکس نیازارد از کم و بیشم
پسری دارم و دو دختر خُردپدر هر سه شد دو سال که مرد
از غم نان و جامهٔ ایشانمی‌دوم بر طریق درویشان
خوشه چینم به وقت کِشت و دروارزن و باقلی و گندم و جو
سال تا سال از آن بُوَد نانمتا نگویی که من تن‌آسانم
بر من از چیست جور تو پیداآخر امروز را بُوَد فردا
چند از این ظلم و رعیت آزردنمال و ملک یتیمگان خوردن
بودم اندر دهی مهی مزدوراز برای یکی سبد انگور
دی سرِ ماه بود و من ز نشاطبستدم مزد تا روم به رباط
پنج ترک آمد از قضا پیشمخواند از ایشان یکی برِ خویشم
بگرفت آن سبد ز گردن منمن برآوردم از عنا شیون
دیگری آمد و زدم چوبیتا زمن برنخیزد آشوبی
گفتم این کیست وین که شاید بودکو برآورد از تن من دود
گفت جاندار شاه محمودستزین جَزَع مر ترا چه مقصودست
بر خود و جان خود مخور زنهارراه را پیش گیر و بانگ مدار
من ز گفتار وی بترسیدمراه اشکار تو بپرسیدم
به سرِ راه تو دویدم تفتاز من آرام و صبر جمله برفت
من ترا حال خویش کردم درساز دعای من ضعیف بترس
گر نیابم ز نزد تو من داددر سحر نزد او کنم فریاد
آه مظلوم در سحر بیقینبتر از تیر و ناوک و زوبین
در سحرگه دعای مظلوماننالهٔ زار و آه محرومان
بشکند شیر شرزه را گردندرکش از ظلم خسروا دامن
آنچه در نیم شب کند زالینکند چون تو خسروی سالی
گر تو انصاف من نخواهی دادروزی از ملک خود نباشی شاد
این چه بیرسمی و ستمگاریستوین چه فرعونی و چه جبّاریست
گرت در ملک عادلی بودیباد کاهی ز من نبربودی
آخر از حشر یاد باید کردشاه را عدل و داد باید کرد
تخت سلطان چه تو بسی دیده‌ستداد و بیداد هرکس اشنیده‌ست
بگذرد دور عمر تو ناگاهبر سرِ دیگری نهند کلاه
خورد او مال و تو حساب دهیاندر آن روز چون جواب دهی
اندر آن روز کی رسد فریادمر ترا هیچ بنده و آزاد
ماند محمود زاولی حیراناندر آن گنده پیر چیره زبان
زار زار از حدیث او بگریستگفت ما را چنین چه باید زیست
تا نیارد که از رزی انگورسوی خانه برد زنی مزدور
روز حشر آخر این بپرسندمبنگر از جهل من چه خرسندم
ملک اگر هست یا نه این چه غمستبر من این غم ز نام من ستمست
خصم من گر همین زن پیرستدر قیامت مرا چه تدبیرست
زن نگردد اگر ز من خشنوددر قیامت چه زار خواهد بود
گفت آخر نگر کیند ایشانکه نمایند رنج درویشان
زال را پیش خواند و گفت بگویآنچه باید ترا مراد بجوی
زار بگریست زال و گفت ای شاهگرچه دستم ز مال شد کوتاه
به خدا ار به من دهی صد گنجبرنخیزد ز جان من این رنج
خسرو از بهر عدل باید و دادورنه هرکس ز پشت آدم زاد
تا چه باید که چون تو باشی شاهبادی از پیش من رباید کاه
خورد سوگند شهریار جهانبه خدا و پیمبر و قرآن
گفت هر پنج را برآویزماسب از اینجای پس برانگیزم
زود هر پنج را بیاوردندحلقشان سوی ریسمان بردند
هریکی را به گوشه‌ای آویختلشکر از دیدگان همی خون ریخت
زال را گفت هان شدی خشنوداز تو بر رهزنان نصیب این بود
باغی از خاص خود بدو بخشیدتا ازو جود و عدل هردو بدید
خسرو کامران چنین بایدتا ازو ملک و دین برآساید
هرکه در ملک و دین چنین باشددرخور حمد و آفرین باشد
دست انصاف تا تو بگشادیاین جهان بست کلّهٔ شادی
گر تو نیکی کنی جزا یابیدر جهان جاودان بقا یابی