بخش ۱۵ - در عدل پادشاه و صفت آن
عدل کن زانکه در ولایت دلدَرِ پیغمبری زند عادل
در شبانی چو عدل کرد کلیمداد پیغمبریش اله کریم
تا شبانی نکرد بر حیوانکی شبان گشت بر سرِ انسان
عدل در دست آنکه دادگرستناوک مرگ را قوی سپرست
مرگ را هیچ ناید از عادلزانکه دارد ز عدل عادل دل
شاه پُر دل ستیزه کار بودشاه بد دل همیشه خوار بود
شاه عادل میان نیک و بدستتیز و ظالم هلاک خلق و خودست
بر میانه بود شه عادلنبود شیرخو نه اشتر دل
ملک را شاه ظالم پُر دلبه ز سلطان عاجز عادل
داد کس شاه عاجز با دادنتواند ستد نه یارد داد
شاه جایر ز ملک و دین تنهاستجان به انصاف طبع در تنهاست
دل شه چون ز عجز خونابهستاو نه شاهست نقش گرمابهست
عدل شه نعمت خداوندستجور او پای خلق را بندست
شاه عادل چو کشتی نوحستکه ازو امن و راحت روحست
شاه جایر چو موج طوفانستزو خرابی خانه و جانست
باشد اندر خراب و آبادانعدل شه غیث و جور شه طوفان
طالب شاه عادلست جهانتو نیت خوب کن جهان بستان
هرکه دارد به داد و دین عالَمبه خدا ار بود ز مَهدی کم
کو نه مهدی به سست عهدی شداو بدین و به داد مَهدی شد
تو بری شو ز جور و بدعهدیکافرم گر نخوانمت مَهدی
فرّ انصاف و زیب شید یکیستبیخ بیداد و شاخ بید یکیست
ساختن راست شید بر گردونسوختن راست بید بر هامون
با ستم سور مملکت شوریستبیالف نقش داوری دوریست
پادشاه مسلّط و مغروراز خدای و ز خلق باشد دور
از خدای و اجل بیآگاهیایمن از ناوک سحرگاهی
ای بسا تاج و تخت مرجومانلخت لخت از دعای مظلومان
ای بسا رایت عدو شکنانسرنگون از دعای پیرزنان
ای بسا تیرهای گنجورانشاخ شاخ از دعای رنجوران
ای بسا نیزههای جبّارانپار پار از دعای غم خواران
ای بسا باد و بوش تکسینانترت و مرت از دعای مسکینان
ای بسا بادگیر و طارم و تیمزیر و بالا ز آب چشم یتیم
ای بسا رفته ملک پر هنرانزار زار از دعای بیپدران
آنچه یک پیرزن کند به سحرنکند صد هزار تیر و تبر