بخش ۱۸ - فی معانی القاضی الجاهل الظالم
آن شنیدی که در دهی پیریخورد ناگه ز شحنهای تیری
رفت در پیش قاضی آن درویشگفت بنگر مرا چه آمد پیش
شحنه سرمست بود در میدانتیری افکند و زد مرا بر جان
قاضی او را بگفت از سرِ خشمقلتبانا نگه نداری چشم
تیر شحنه به خون بیالودیتا مرا درد سر بیفزودی
جفت گاوت به شحنهٔ ده دهوز چنین دردسر به نفس بجه
تا دل شحنه بر تو گردد خوشورنه اندر زند به جانت آتش
گفت گشتم به حکم تو راضیچون بُوَد خشم شحنه و قاضی
ای ملک سیرت ملک سیماملک دنیا به تست درد و دوا
زین چنین قاضیان هرزه درایخلق را گوش کن ز بهر خدا