گنج

بخش ۶ - فی صفة الموت

جز دو رنگی نشد ز مرگ هلاکمرد یک رنگ را ز مرگ چه باک
مجلس وعظ رفتنت هوسستمرگ همسایه واعظ تو بسست
مرگ را در سرای پیچاپیچپیش تا سایه افگند به بسیچ
زادگان چون رحم بپردازندسفر مرگ خویش را سازند
تو به پیری ز مرگ نندیشیملک‌الموت را مگر خویشی
وگر ایدون که خویشی تو دُرستهست باری بآخر و به نخست
نکند سود و جز زیان ندهدکه ورا نیز اجل امان ندهد
سوی مرگ است خلق را آهنگدم‌ زدن گام و روز و شب فرسنگ
جان پذیران چه بی‌نوا چه به برگهمه در کشتی‌اند و ساحل مرگ
هستی حق زوال نپذیردآنکه مرگ آفرید کی میرد
پیش آن‌کس که قدر دین داندسرگذشت امل اجل خواند