بخش ۵ - حکایت مرد یخفروش التمثّل فی دارالغرور
مثلت هست در سرای غرورمثل یخفروش نیشابور
در تموز آن یخک نهاده به پیشکس خریدار نی و او درویش
هرچه زر داشت او به یخ درباختآفتاب تموز یخ بگداخت
یخ گدازان شده ز گرمی و مردبا دلی دردناک و با دمِ سرد
زانکه عمر گذشته باقی داشتآفتاب تموزیش نگذاشت
این همیگفت و اشک میباریدکه بسی مان نماند و کس نخرید
قیمت روزگار آسانیبه سرِ روزگار اگر دانی
چیست عقل اوّل این جهان دیدنپس به حسبت برین جهان ریدن
برگ دنیا خرد نبپسنددمرگ بر برگ این جهان خندد
چون نترسی تو از اجل خُردیآن ز غفلت شمر نه از مردی
تو نهای بر اجل دلیر هنوزگور گور است و شیر شیر هنوز