بخش ۵۷ - اندر تصوّف و زهد ذکر التصوّف الزم علی الحقیقة لان فیه نجاة الخلیفة
آنکه در بند مال و اسبابندهمه غرقه میان گردابند
وان کسان کز برونِ در ماندنددان که در دست خویش درماندند
عامه دل در هوای جان بستندزانکه از دست جهل سرمستند
خاصه در عالم معاینهاندهمچو سیماب و روی آینهاند
همه دست نهال کن دارندهمه مرغِ قفسشکن دارند
از پی ملک دین نه از پی ملکروی زردان دل سپید چو کلک
پُرنیازان بینیازانندراستبازان پاکبازانند
قدشان بیش امر بالیدهکشف را زیر کفش مالیده
جامهشان از پی ریاضت پوستهمچو طبع لئیم خواری دوست
سرشان از برای دار بلندنردبان پایهٔ حصار بلند
همه با عندلیب دل خویشندهمه سیمرغ خانهٔ خویشند
همه را در جهان نه روح و نه جسمدر گرفته چو کودکان از بسم
اسم خوانده به فعل آمده بازهمه خاموش و صید جوی چو باز
زهره از بهر قوّت حالتکرده پر زهر و گفته ما را لت
زهرِ قهر از میان جان دارندشکّر شُکر بر زبان دارند
گرد کوی ملامتی روبندحلقهٔ جان دولتی کوبند
از پی ضیف آسمان جلالهمه شب رو بسان طیف خیال
عاشق مرگ هریک از پی برگخویشتن را کشیده زیشان مرگ