گنج

بخش ۵۶ - اندر صفت بیابان گوید

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۳۰ بیت
تنگی راه را صفت بشنودر رهی نازموده خیره مرو
ره چو سوفار و خار چون پیکانمار رنگین درو چو توز کمان
تیز و گریان کنندت از گرماامّ‌غیلان او چو ابن‌ذکا
خاره در تفّ او چو خاره سبکشوره بر سنگ او چو شاره تُنُک
مرده خاکش ز هجر بی‌آبیکفنش کرده شوره سیمابی
مهمهش با مهابت ارقمچون دم ابیض و دل بلعم
شده از تفّ شورهٔ بدرنگهمچو سیماب ریزه در وی سنگ
سایه یک دم درو نیاسودهغول و خضرش سراب پیموده
نابسوده برِ هلاکش راادهم روزگار خاکش را
پیش چشم و خیال پر کینهخاک سرمه سراب آیینه
ابر بهمن درو سموم شدهمار بر خاک او چو موم شده
بوده هامون او چو هاویه راستخاک همچون دل معاویه راست
که نرفتی ز سهم آن هامونخضر بی‌آب و بی‌دلیل برون
خضر بی‌رهبر اندران صحرانتوانست رفت برعمیا
زانکه از روی حقد و پر کینیراه چون پشت آینهٔ چینی
قمر آنجا طریق گم کردهشمس در وی شعاع بسپرده
جزع در چشمهاش خوان آرایغول بر گوشها فقاع گشای
از پی قوت و قوّت مردمگندمش پر ز نیش چون گزدم
نرگس اندر خیال بود چنینآفتابی میانهٔ پروین
چشمهٔ آفتاب ابر آلودتشت شمعی میان تودهٔ دود
گرچه از بهر مهر دل داریشش درم ساخت کرد دیناری
قلزم قیر و قار تا ابراجبرفشانده تلاطم امواج
صحن بی‌امن او چو خانهٔ بیممانده بی‌آب همچو روی یتیم
باد سردش ز دل بریده امیدریگ گرمش به مرگ داده نوید
تا سمومش صمام گوش آمددست او پای‌بند هوش امد
گزدم از خار او کند مسواکمار افعی درو نیابد خاک
خاک او روی آب نادیدهگل او پشت مردم دیده
نان ندید آنکه ز آب او شد شادجان نبرد آنکه دل برو بنهاد
تب زردست رشتهٔ چَه اویمرگ سرخست رفتن ره اوی
زین بیابان بسی ترا بهترخانه و آب سرد و دیگ کبر