گنج

بخش ۵۸ - در صفت اهل تصوّف

هر گدایی که بینی از کم کمپادشاهیست با خیول و علم
همه دردی‌کشان ولی بی‌ظرفهمه مقری ولی نه صوت و نه حرف
چون سرِ عشق آن جهان دارندهمچو شمعند سر ز جان دارند
زانکه تاشان امید نبود و بیمجانشان تن خورد چو شمع مقیم
پیش امرش چو کلک برجستهسر قدم کرده و میان بسته
سگ درَد پوستین درویشانورنه چرخ است بندهٔ ایشان
باش تا روز حشر برخیزندهمه در دامنِ دل آویزند
تا ببینی تو خاصه بر درِ یارپیش هریک هزار مرتبه دار
حرکت رفته از اشارتشانحرفها جسته از عبارتشان
منتهای امیدشان تا اوقبله‌شان او و انسشان با او
همه خواهی که باشی او را باشرو برش سوی خویش هیچ مباش
ژالهٔ ذل ز دل مران هرگزکز ره ذل رسی به گلشن عزّ