گنج

بخش ۳۲ - فی تحقیق العشق

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۱ بیت
آن شنیدی که در عرب مجنونبود بر حسن لیلی او مفتون
دعوی دوستی لیلی کردهمه سلوی خویش بلوی کرد
حلّه و زاد و بود خود بگذاشترنج را راحت و طرب پنداشت
کوه و صحرا گرفت مسکن خویشبی‌خبر گشته از غم تن خویش
چند روز او نیافت هیچ طعامصید را بر نهاد بر ره دام
ز اتفاق آهویی فتاد به داممرد را ناگهان برآمد کام
چون بدید آن ضعیف آهو راوآن چنان چشم و روی نیکو را
یله کردش سبک ز دام او راای همه عاشقان غلام او را
گفت چشمش چو چشم یار من استاین که در دام من شکار من است
در ره عاشقی جفا نه رواستهم رخ دوست در بلا نه رواست
چشم لیلی و چشم بستهٔ بندهست گویی به یکدگر مانند
زین سبب را حرام شد بر منیله کردمش از این بلا و محن
من غلام کسی که در ره عشقشد مسلّم ورا شهنشه عشق
راه دعوی روی تو بی‌معنینخرند از تو ترسم این دعوی
کرد پیش آر و گفت کوته‌کنبا چنین گفت کرد همره‌کن
ورنه از معرض سخن برخیزچون زنان زین چنین سخن بگریز
دعویِ دوستی تو (دوستیت) با معبودپس طلبکار لذّت و مقصود
گر تو مقصود خود گری بر دستبت‌پرستی‌، نه‌ای خدای‌پرست
گر تو فرزند آدمی‌، پس چونشده‌ای بر جهان چنین مفتون‌؟
این جهان را نه مزرعت پنداشت‌؟عاقبت خود برفت و هم بگذاشت‌؟
تو ز احوال غافلی‌، چه‌کنم‌؟از خود و اصل جاهلی‌، چه‌کنم‌؟