بخش ۴۸ - حکایت روحاللّٰه علیهالسّلام و ترک دنیا و مکالمهٔ او با ابلیس
در اثر خواندهام که روحاللّٰهشد به صحرا برون شبی ناگاه
ساعتی چون برفت خواب گرفتبه سوی خوابگه شتاب گرفت
سنگی افگنده دید بالش ساختخواب را جفت گشت و بیش نتاخت
ساعتی خفت و زود شد بیداردید ابلیس را در آن هنجار
گفت ای رانده ای سگ ملعونبه چه کار آمدی برم به فسون
جایگاهی که عصمت عیسی استمر ترا کی در آن مکان مأوی است
گفت بر من تو زحمت آوردیدر سرایم تصرّفی کردی
با من آخر تکلّف از چه کنیدر سرایم تصرّف از چه کنی
ملک دنیا همه سرای منستجای تو نیست ملک و جای منست
ملک من به غصب چون گیریتو به عصمت مرا زبونگیری
گفت بر تو چه زحمت آوردمقصد ملکت بگو که کی کردم
گفت کین سنگ را که بالش تستنه ز دنیاست چون گرفتی سست
عیسی آن سنگ را سبک انداختشخص ابلیس زان سبب بگداخت
گفت خود رستی و مرا راندیهر دوان را ز بند برهاندی
با تو زین پس مرا نباشد کارملکت من تو رَو به من بگذار
تا چنین طالبی تو دنیی راکی توانی بدید عقبی را
رَو ز دنیا طمع ببر یکسرگهر و زرّ او تو خاک شمر
خاک بر سر هر آنکه دنیا خواستمرد دنیاپرست باد هواست
هست بسیار خوار همچون گاومعده چون آسیا گلو چون ناو
گردد از رای ناصواب و سخیفخیره بسیار خوار گرد کنیف
نه فلک را فروختی به دو نانلقمه ده سیر کم مزن بر خوان
تا ترا روزگار چون گویدلقمه در معدهات برآشوبد
روزگار تو از پی پنداشتشادی شام برد و اندُه چاشت
زان همی رایگان بمیری توکز پی لقمه در زحیری تو
هرکه چون عیسی از شره بجهداز غم باد و بود خود برهد
همنشین زمرهٔ ملک بیندبام خود پنجمین فلک بیند
اندرین حال پند من بپذیرتاج و تخت عدو ز ره برگیر
عدوی تست دنیی ملعونعقل خود را ز دام کن بیرون
با که گویم که غافلند از کاراین شیاطین به فعل و مردم سار
چند گویم که نیست یاری نیکدر تو مسموع نیست قول ولیک