بخش ۲۸ - در معنی آنکه عاقلان بیغم نباشند
معرفت را شرف پناهِ شماستمغفرت را علف گناه شماست
آدمی بهر بیغمی را نیستپای در گِل جز آدمی را نیست
همه مقصود آفرینش اوستاهل تکلیف و عقل و بینش اوست
عرش و فرش و زمان برای ویستوین تبه خاکدان نه جای ویست
او در این خاک توده بیگانه استزانکه با عقل یار و همخانه است
خنده و گریه آدمی داندزانکه او رنج و بیغمی داند
شادی از اهل عقل بیگانه استآدمی را خود اندُه از خانه است
غم در آنست کز تن آسانیبیغمی را تو غم همی خوانی
غم تو را میخورد ز بیخطریتو چنان کس نهای که غم نخوری
چون ترا خورد و گشت فربه غمغم تو شد فزون و مردی کم
علف غم تویی در این عالمچون تو رفتی علف نیابد غم