بخش ۲۷ - در حرص و شهوت و خشم گوید
بر سه نوع از ستور و دیو و ددستسر و گردن یکی دو پا و دو دست
سگ و اسبست با تو در مسکنآن گزندهست و این دگر توسن
آن مروّض کن این مُعلّم کنپس درآی و حدیث آدم کن
عمر دادی به مکر و شهوت و زورچه تو مردم چه دیو و دد چه ستور
با همه حسرت و فغان و غریوپای عقلت ببستهاند سه دیو
با سه دیو ار ز آدمی یک دمتو همان کن که دیو با آدم
آنکه بیرنگ زد ترا نیرنگدر تو بنهاد حرص و شهوت و جنگ
داعی خیر و شر درون تواندهر دو در نیک و بد زبون تواند
در ره خُلق خوب و سیرت زشتهفت دوزخ تویی و هشت بهشت
همه مقصود آفرینش کونتویی ای غافل از معونت و عون
وز درون تو هست از پی دینصدهزار آسمان فزون و زمین
جز بهی جانت را بها ندهدجز بدی تنت را ندا ندهد
خشم و شهوت به هرکجا خردستسبب نفع نیک و دفع بدست
شهوت اسبست و خشم سگ در تنمعتدل دار هر دو را در فن
مه بیفزای هردو را مه بکاهدار بر حدِّ اعتدال نگاه
زانکه داند کسی که رایض خوستکانچه در سگ نکو در اسب نکوست
از پی نفع و دفع و قوّت و جاهبا تو شخم است و آرزو همراه
آنکه را خشم و آرزو نبوددر کیاست چنان نکو نبود
نرود جز که ابله و بدخویدر سفر بیسلاح و بینیروی
آدمی شد به میز عقل عزیزنبود پای میز را تمییز
عقل و جان تو کدخدای تواندچار طبع تو چارپای تواند
کدخدا را چو نیست یک مرکوبگرچه رادست باشد او معیوب
چارپا را اگر نکو داریعقبات مهیب بگذاری
ور نداری نکو، فتاده شویزود زود از دو خر پیاده شوی
پس تو مانند کدخدای مخسبخیره بر پشت چارپای مخسب
چون تو با آفتاب و مه خویشیسایه بر تو چرا کند پیشی
ور ترا هست ماه یاری دهتوزی از ماه دور داری به