گنج

بخش ۷ - حکایة فی‌العجز والسکوت

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۶ بیت
شبلی از پیر روزگار جُنیدکرد نیکو سؤالی از پی صید
گفت پیرا نهادِ جمله علوممر مرا کن درین زمان معلوم
تا بدانم که راه عقبی چیستمرد این راه زین خلایق کیست
گفت برگیر خواجه زود قلمتا بگویم ترا ز سرّ قدم
شبلی اندر زمان قلم برداشتوانچه او گفت یک به یک بنگاشت
گفت بنویس ازین قلم اللّٰهچونکه بنوشت شد سخن کوتاه
گفت دیگر چه پیر گفت جز اینخود همین است کردمت تلقین
علمها جمله زیر این کلمه‌ستهست صورت یکی ولیک همه‌ست
علم جمله جهان جزین مشناسبشنو فرق فربهی ز اماس
این بدان و ز قیل و قال گریزجمله این است و زان دگر پرهیز
رهروانی که چشم سر دارنددیده بر پشتِ راهبر دارند
روی در خلق مقتدا نه رواستکه نه راه خدای راه هواست
تو بدو داده‌ای و او به تو رویهردو همره چو حلقه‌ها در موی
به هوا او ترا تو او را دوستبت‌پرستی تو بت‌پرستی اوست
آنکه هرگز نبود با خود یاراوست از رنج علم برخوردار
نیک و بد میل تو نه از خوابستبد و نیک تو همچو جلّابست
کی دهد مر بخار را تسکینکاتش اندر دلست ای مسکین
آتش دل ز حکمت چپ و راستنشود جز به بادبیزن کاست
دل تهی کن ز آتش پنداشتکه کفی خاک باد و آب نداشت
ساخته راه را همه اسبابسوی منزل رسیده در تک و تاب
بی‌رفیق این چنین ره هایلرفته و کرده جسم را بسمل
همه در باخته ز خود الواننفس رفته بمانده جان و روان
کرده این نفسها بجمله فدیساخته از قالب و نفوس غدی
روح صافی بمانده تن رفتهصدق مانده به جای و فن رفته
معنی کار را جُهینه شدهعین ارواح را بُثینه شده
چون شدم فارغ از طریق جوازعشق را زین سپس کنم آغاز