گنج

بخش ۶ - حکایت شبلی رحمة‌اللّٰه در اخلاص و ریا

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۲۴ بیت
شبلی آنگه که کرد از خود صیدبود روزی به نزد پیر جُنید
دیده‌ها کرده بر دو رخ چو دو جوییا مرادی و یا مرادی گوی
پیر گفتش خموش باش خموشبر درِ او برو سخن مفروش
در ره او سخن فروشی نیستدر رهش بهتر از خموشی نیست
در رهش رنج نیست آسانیستبی‌زبانی همه زباندانیست
بگذر از قال و حال پیش آورقال قیدست زو سبک بگذر
آن کسانی که بستهٔ حالندبرگذشته ز قیل و از قالند
در مناجات بی‌زبانان آیهرچه خواهی بگو و لب مگشای
بگذر از قال و گفته‌های محالذرهٔ صدق بهتر از صد قال
راه تقلید و قید رو بگذاروز هوسها بجمله دست بدار
گر مراد تو اوست خود داندپس گر او نیست اینت نستاند
از هوس گفت رخ به دعوی نهچون جرس بانگ و هیچ معنی نه
مرد معنی سخن ندارد دوستزانکه بودست مغزها را پوست
از مقلّد مجوی راه صوابنردبان پایه کی بود مهتاب
هرکه از علم صدق جست ببردهرکه از وی دها گزید بمرد
که کند به چو نیست یک حاذقپیر را فالج و جوان را دِق
نیست یک مرد صادق اندر کارلیک هستند مدّعی بسیار
علم جُست از درون اهل صوابهمچو در جوی خُرد روشن آب
که به هرجا رسد چو دندانشبدهد بر مزاج او جانش
زر به طیارکار باید سختبرگ باشد گواه جان درخت
علم در مغزت و عمل در پوستهمچو نور چراغ و روغن اوست
علم آنجا چو رخ به خلق آردمزد دانش به خلق نگذارد
دانش آن خوبتر ز بهر بسیچکه بدانی که می‌ندانی هیچ
گر برای خداست اندک بسوز پی مال و جاه اینت هوس