گنج

بخش ۲ - التمثیل فی وضع الشی بغیر موضعه

آن شنیدی که ابلهی برخاستسرگذشت از مخنثی درخواست
که بگو سرگذشتی ای بهمانگفت رَو رَو مَزَح مکن هله هان
کسی از حیز سرگذشت نجستحیز را کون گذشت باید گفت
گوش سوی همه سخنها دارهرچه زان به درون جان بنگار
هرچه مایه صفا بدان ده رویهرچه مایه کدر گذر کن زوی
حجّت ایزدست در گردنخواندن علم و کار ناکردن
کرده‌ای همچو گوز بُن گردناز چه از عشوه و قفا خوردن
مخر آن عشوه کاندرین بنیادعشوه تن پر کند ولیک از باد
مَشکِ پر بادی، از سر و دل و تنریسمانی شوی به یک سوزن
در جهان خراب بی‌فریادکس گرفتار بادِ عشوه مباد
قُبله اول ز قِبله باز شناستا بدانی تو فربهی ز اماس
چند ازین در نفاق و محتالیچشمها درد و لاف کحّالی
هرکه مغرور بانگ غولانستاجلش زیر ام‌غیلانست
علمت از جان و مالت از تن تستآن دو معشوقه این دو دشمن تست
پاک شو تا ز اهل دین گردیآن چنان باش تا چنین گردی
رهروان را ز نطق نبود سازپیل فربه بود ضعیف آواز
علمدان کدخدای دو جهانستوآنکه نادان حقیر و حیرانست
حکما بار جمله بربستندهمه رفتند و زین هوس رستند
تو گل و دین درین جهان بستیای نه هشیار چون چنین مستی
علم دان خاصهٔ خدا آمدعلم خوان شوخ و نر گدا آمد
بهر دین با سفیه رای مزنرگ قیفال بهر پای مزن
بد ز نیکان سلامتی نشودکه ز بیجاده قیمتی نشود
در دونی برای زر نزنندباسلیق از برای سر نزنند
آنکه را علّتی بود در پشتچون بنالد ز پنجه و انگشت
چون تو بر سر نهی ورا مرهمنفزاید ز مرهمش مرهم
آن حکیمان که روی بنمایندبر گل و بر دلت نبخشایند