گنج

بخش ۴۷ - التمثیل فی اَصحابِ الغَفلةِ والجُهّال

یافت آیینه زنگیی در راهواندرو روی خویش کرد نگاه
بینی پخج دید و دو لب زشتچشمی از آتش و رخی ز انگِشت
چون برو عیبش آینه ننهفتبر زمینش زد آن زمان و بگفت
کانکه این زشت را خداوندستبهر زشتیش را بیفگندست
گر چو من پر نگار بودی اینکی در این راه خوار بودی این
بی‌کسی او ز زشتخویی اوستذُلِّ او از سیاه‌رویی اوست
این چنین جاهلی سوی دانااینت رعنا و اینت نابینا
نیست اینجا چو مر خرد را برگمرگ به با چنین حریفان مرگ