گنج

بخش ۴۶ - الجهل داءٌ بلا دواءٍ والحمقُ حفرةٌ بلا عُمقٍ

داعیانی که زادهٔ زمنندبیشتر در هوای خویشتنند
از خودی خویش زین جهان برتروز بدی از اجل گلو بُرتر
همه چون از کتاب فهرستندجز ترا سوی خویش نفرستند
رویشان چون پیاز لعل نکوستچون نکو بنگری بود همه پوست
چون پیاز از لباس تو بر تولیک چون سیر گنده و بدبو
از یتیمان و بیوگان دیارکرده دایم بطونشان پر نار
تا زبان در جدل قوی کردندعقل را عاشق غوی کردند
زین کدو گردنان بی‌پر و بالچون کدو زود بال و زود زوال
پست بالا چو نقطه جاه همهتنگ میدان چو قطب راه همه
گشته ماهر ولی به جلد زدنمستحق سیاط و جلد زدن
هوششان در سرای بی‌فریادباز چون گوش کرّ مادرزاد
کرده از بهرِ جاه و مال و مددسر ز شر دل ز ذُل جسد ز حسد
از پی کسب صدره و صرّهصدق‌اللّٰه گوی بومرّه
شاکر از فعلشان شده ضحّاکپیش هاروت در نشسته به خاک
از پی شرط شرع برگشتهتشنهٔ خون یکدگر گشته
قصد کرده به خون ساده‌دلاناینچنین ناکسان مستحلان
از پی صید عامی و خامیساخته شرع و صدق را دامی
همه اندر بدی بهی دیدههمه از باد فربهی دیده
گرچه با یکدگر چو اصحابندسفها بر مثال سیمابند
همچو سیماب بر کف مفلوجاز پی مال خلق و حرص فروج
به کرم کاهل و به زر مایلجهلشان پیش علمشان حایل
پیش مردان دین چه لاف زنندکه عیال یتیم و بیوه زنند
چون حریص و حسود و دو رویندبه گرانی به یکدگر پویند
هرکه از خود زد از فضولی رایدست ازو شست شرع بارْ خدای
همه از مال و جاه در شوو آیهمه یوسف فروش نابینای
همه بی‌مغز دشمن عنبرهمه بیمار و عیب جوی هنر
همه زشتان آینه دشمنهمه خفّاش چشمهٔ روشن