بخش ۳۷ - ستایش امام ابوحنیفه رضیاللّٰه عنه
ذکر الامامین الهادیین ابیحنیفة نعمانبن ثابت الکوفی و محمدبن ادریس الشافعی رحمةاللّٰه علیهما. فی مناقب الامام الاعظم الزاهد مفتاح الشریعة کنوز الذریعة نظامالدّین قوامالاسلام ابی حنیفة نعمانبن ثابت الکوفی رحمةاللّٰه علیه، ذکرالنعمان صون عنالحرمان، قال الشافعی رضیاللّٰه عنه: الفقهاء کلّهم عیال ابیحنیفة رحمةاللّٰه.
دین چو بگذشت از این جوانمردانخلق در دین شدند سرگردان
همه را باز رای نعمانیآشتی داد با مسلمانی
آفتابِ سپهر معروفیبدرِ دین بوحنیفهٔ کوفی
همه را از پی صلاح جهانمغز سنّت نهاده اندر جان
بوده در زیرِ گنبد ارزقحجّت صدق در محجّت حق
دل او چون سرِ خرد هشیارتن او چون دل قضا بیدار
کرسی دین ز راه او حد بودلوح محفوظ شرع احمد بود
پیشوای ائمهٔ دین بودعلم و حلم سخاش آئین بود
کرده توفیق پادشاه خودششاه شاهان رعیّت خردش
از پی فطنت و هدایت اوپادشاهان به زیر رایت او
دیده بیواسطهٔ حکایت و نقلچهرهٔ سنّت از دریچهٔ عقل
حجّت اصل و فرعِ ایمان بودنعمتِ خوان شرع نعمان بود
چون پدر در اصول ثابت بودچون نبی کار کرد و راه نمود
روزگارش به علم مستغرقجمله آسوده از جدال فِرق
شحنهٔ راهِ دین صلابت اوروح عشق نبی مثابت او
آسمان رای و مشتری دیدارمتّقی خلق و منتجب کردار
کرده در شاهراه فتح و ظفرشاخ و بیخ هدی چو نام پدر
میکند روز و شب دعا افلاکاز دل آفتاب روشن و پاک
باد در راه جان بد عملاندست او چارهگاه تنگدلان
دل همی گوید از طریق دعابه تضرّع چو مادرِ شهدا
که روان ابوحنیفه ز ماشادمان باد تا به روز جزا
* * *
چون درآمد به باغ دین نبیکرد روشن چراغ دین نبی
راه دین بر خلایق آسان کردهمه را در اصول یکسان کرد
هرکس از خود گرفته راهی پیشاین ره دین گرفته وان ره کیش
برگرفت از فلک پلنگی رادور کرد از جهان دورنگی را
علم او کرد جمله را یکرنگگشت ناچیز زرق و حیلت و رنگ
تاج بر فرقِ هر خطیب او بودتخت در زیر هر ادیب او بود
زان عنان سوی آسمان برتافتتا چو خورشید بر جهان برتافت
تیغ از روی خشم برنکشیدسپر از هیچ خصم در نکشید
قابل تابش نبوّت بودلوح محفوظ شرع و سنّت بود
بود مفتاح گنجْ خانهٔ خودبود مصباح آسمانِ وجود
صورتش دیو را پریوش کردسیرتش مغز نافه را خوش کرد
در طریقت دواج امّت بوددر شریعت سراجِ امّت بود
کرم و جودش از شتابِ نوالاز جهان برگرفت رسمِ سؤال
در رهِ بوحنیفهٔ کوفیپایتان همچو خرقهٔ صوفی
باز بهر کمال و کسبِ یساردستتان چون قبای روز بهار
باز پای جهان به وقت صبوحدر ره او چو دست و دل مفتوح
صدقِ او در فضای قدّوسیبازگشته چو بالِ طاوسی
خلق پیش وی از طریق صوابمانده حیران چو گوی در طبطاب
همه خود را گرفته اندر چنگهمه با دین و سنّت اندر جنگ
داده او را برای دولت و دیندل و جانش به فضل و علم یقین
چون نشد آز و کبر از املتپس مه علم تو باد و مه عملت
نقش معنی ز خط او در صدربود روزِ نهفته در شب قدر
بختِ او چون بهار امیر جهانخردش چون شکوفه پیر و جوان
خرّم از علم او روان رسولکو بر امّت نگاه داشت اصول
بر روانش ز ما درود و سلامبا ویم حشر کن بدار سلام
هر امامی که گفت خواهد قالتا قیامت ورا بُوَند عیال