گنج

بخش ۲۰ - فی قربته و حق صحبته مع رسول‌اللّٰه

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۷۷ بیت
چون زدی کوس شرع روح امینچشم بر گوش او نهادی دین
به نبی او ز جان شایستهدر دهان دل نمود چون پسته
قد او در رضای یزدانیجست پیراهن مسلمانی
بوده چندان کرامت و فضلشکه لوالفضل خوانده ذوالفضلش
داده قرض از نهادهٔ دل و دینهست من ذاالذی گواه براین
حکم من ذاالذی شنیده به گوشزده در پیش حکم خانه فروش
در یکی دفعه گاه ایثارشداده وی چل هزار دینارش
داده اسباب و ملک و سهل و سلیمکرده بهر خود اختیار گلیم
از دریچهٔ مشبّک ایماندر تماشای روضهٔ رضوان
صدق او نقشبند زیب و فرشدرد او هرهم دل و جگرش
گشته پشمینه پوش روح امیناز پی حلق او به حلقهٔ دین
تخته شسته ز بهر شرع رسولاز الف با و تای عقل فضول
قفصی بوده سینهٔ صدّیقعندلیبی درو به نام عتیق
دل خود چون به شرع او بربستبه نخستین دم آن قفص بشکست
گشت حاصل هرآنچه او مسؤولنام کُل بر دلش نهاد رسول
عندلیب دلش چو بالا جَستدر درازای شرع پهنا گشت
عرش و شرع محمدی برِ اوهم در آن سینهٔ منوّر او
طول و عرضش چو شرع معلومستزانکه مقلوب موم هم مومست
چون کمال و جمال او بشناختهمهٔ خویش در رهش درباخت
دایهٔ دین بلایجوز و یجوزسیر شیرش نکرده بود هنوز
که همی کرد بهر دمسازیجان او با صفاش دل بازی
دین چو شمعی و مصطفی جانشجان بوبکر بود پروانه‌اش
برده در دین حق خبر بر از اویافته روز کین ظفر فر از او
کرده منشور را به خط بدیعحق لیستخلفنهم توقیع
به خلافت چو دست بیرون کردرودهٔ اهل ردّه را خون کرد
خرد خویش را ز روی نیازقبلهٔ راز کرد و جای نماز
آن یکی و همه چو جوهر عقلآن خداوند و بنده چون سرِِ عقل
سال و مه بوده در مرافقتشجان فدا کرده در موافقتش
جد بوبکر بود دین را جاهدین ز بوبکر یافت تاج و کلاه
صدق او میزبان ایمان بودمصطفی هرچه خواست او آن بود
سوخت شاخ اعادت عادتکند بیخ ارادت ردّت
ملک افتاده را به پای آوردملت رفته باز جای آورد
چون جدا خواست شد زکوة و نمازبهم آورد هر دوان را باز
تازه زو شد زکوة و فرض صلوةرکن اسلام شد مصون ز افات
برگرفت او به قوّت ایمانشرک و شک را ز کسوت ایمان
عالمی قصد کافری کردهاو به نوبت پیامبری کرده
صورت و سیرتش همه جان بودزان ز چشم عوام پنهان بود
دل عاقل به نام شد نه به نانچشم عامی به تن شده نه به جان
چشم عاقل درون جان بیندگوهر لعل چشم کان بیند
دست هر ناکسی بدو نرسدپای هر سفله‌ای درو نرسد
چشم ایمان جمال او بیندکور کی چهرهٔ نکو بیند
ای ندانسته حدق بوبکریتو چه دانش ز صدق بوبکری
جان پر کبر و عقل پر مکرتکی نماید جمال بوبکرت
تو بدین چشم مختصر بینشچون توانی بدیدن آن دینش
چشم بوبکر بین ز دین خیزدنه ز مکر و هوا و کین خیزد
حور صدر قیامتش خواندرافضی قیمتش کجا داند
کرد بوبکر کار بوبکریتو نه مرد عیار بوبکری
دشمنش را اجل دوان آردکه هوا مر ورا هوان دارد
تا هوا هاویه نگار تو شدمار و موش امل شکار تو شد
سر بریده چو بیند از خود سیرگوید او با هزار شر اناخیر
رافضی را محلّ آن نبودوانچه او ظن برد چنان نبود
تو نه مرد علی و عبّاسیمصلحت را ز جهل نشناسی
کانکه ابلیس‌وار تن بیندهمه را همچو خویشتن بیند
او چه داند که تابش جان چیستچه شناسد که درد ایمان چیست
آنکه جان بهر خاندان خواهدکی علی را به جان زیان خواهد
از برای فضول و جاهلییناز خواهد ز بغض چون علیی
آنکه نستد ز حق حلال فلککی به خود ره دهد حرام فدک
گر نه جانش اضافتی بودیورنه صدقش خلافتی بودی
مصطفی کی بدو سپردی ملکیا ز حیدر چگونه بردی ملک
آنکه جان را ز صخر بستاندکی ز بیم عدو فرو ماند
علیی کو کشد ز دشمن پوستبا چنین دشمنی نباشد دوست
تو بدین ترّهات و هزل و فضولمر علی را همی کنی معزول
گر مداهن بود روا نبودبه خلافت تنش سزا نبود
ور بود عاجز و خبیر بودپس منافق بود نه میر بود
مصلحت بود آنچه کرد علیتو چرا سال و ماه پر جدلی
مکر و کبر و هوا برون اندازتا دهد جانش مر ترا آواز
شد چو شیر خدای حرز نویسرخت بر گاو بر نهد ابلیس
تا علی را چو تو ولی چکنددر هوا و هوس علی چکند
زین بد و نیک به گزین کردنزشت باشد حدیث دین کردن
برگذشت او ز مبتدای قدمدر رسید او به منتهای همم
پیش او روفتند تا درگاهحور و غلمان به جعد و گیسو راه
رافضی را بماند در گردنجکجک و مرگ و جسک و جان کندن
بر براقی که مصطفی پروردرافضی رایضی چه داند کرد
بود بوبکر با علی همراهتو زبان فضول کن کوتاه
آفرین خدای بی‌همتابر ابوبکر باد و شیر خدا
صورت صدقش از دریچهٔ فضلدیده فاروق را به علم و به عدل
هر دو مهتر برای دین بودنددر سیادت سزای دین بودند